تبليغاتX
اوانگارد
برقرار باد دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا

از خون جوانان وطن لاله دمیده



شنبه سی خرداد تهران به خاک و خون کشیده شد

مبارزه ادامه دارد
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 23:52  توسط سعید دهقانی  | 

فاشیسم یا اسلام سیاسی؟

بحث هایی درباره ماهیت دولت سرمایه داری ایران

من در چند یادداشت دولت حاکم بر ایران را فاشیستی نامیدم .این دیدگاه از سوی رفیق گرامی مهدی به چالش کشیده شد و نتیجه ان بحث هایی بود که حول این موضوع در بخش کامنت های این وبلاگ انجام شد. متن زیر مجموعه این بحث هاست.

بحث هایی درباره ماهیت دولت سرمایه داری ایران

مهدی

من حکومت ایران را فاشیستی نمیدانم. جنبش خرده بورژوایی سنتی ایران هم به مانند جنبش خرده بورژوایی غرب، خصلتی ارتجاعی دارد لیکن نه در قامت فاشیسم بلکه در پیکره جنبش اسلام سیاسی قد علم میکند و ان هم به دلیل سیطره امپریالیسم است در خاورمیانه و فاشیسم دولت سرمایه داری غربی است در بحران در مقابل جنبشهای قدرتمند رادیکال و کارگری و تنها در غرب است که میتواند وجود داشته باشد.

سعید دهقانی

مساله صرفا بر سر نام گذاری جنبش ارتجاعی خرده بورژوازی نیست که ان را فاشیسم بنامیم یا اسلام سیاسی.مساله بر سر خصلت های مشترک جنبش خرده بورژوازی چه در غرب و چه در خاورمیانه است.پس از انکشاف جامعه سرمایه داری جنبش خرده بورژوازی هر جا ظهور کرده است یک خصلت اساسی را نشان داده و ان این است که در شرایط بحران سرمایه داری و در شرایط ضعف سرکردگی بورژوازی وارد مبارزه طبقاتی شده و به نیابت از این طبقه هژمونی سرمایه بر نیروی کار را اعاده کرده است.این خصلت اساسی جنبش فاشیستی خرده بورژوازی است و تفاوتی نمی کند که این جنبش صورتبندی ایدئولوژیک خود را مانند اروپا در راسیسم و نژاد پرستی یافته باشد یا مانند ایران در اسلام سیاسی.البته جنبش فاشیستی در اروپا هم گرایشات شدید بنیادگرایانه مسیحی داشت.گذشته از قرارداد همکاری حزب فاشیست ایتالیا با واتیکان و گرایشات مسیحی حزب ناسیونال-سوسیالیست المان در این مورد تاریخ حزب فالانژ سنت گرای ناسیونال-سندیکالیست در اسپانیا بسیار گویا است.کلیسای کاتولیک متحد اصلی این حزب و به عبارت بهتر بنیاد این حزب در جنگ داخلی سال های دهه 30 بود و خود ژنرال فرانکو که پس از اعدام پریمودو ریورا کنترل حزب را در دست گرفت گرایشات به شدت مسیحی داشت.در حقیقت خرده بورژوازی همواره ضرفیت ضد کمونیستی مذهب را برای سرکوب جنبش کارگری به کار می گیرد.

مهدی

من در مورد اشتراکات فاشیسم و اسلام سیاسی بحثی ندارم. بحث من این است که فاشیسم در تقابل با جنبش کارگری و در نهایت برای دفاع از بورژوازی بزرگ ملی وارد میدان میشود ولی جنبش اسلام سیاسی در تقابل با امپریالیسم صورتبندی شد که در ایران با کسب قدرت سیاسی رفته رفته به دلایل کاملا عینی و عدم تعین طبقاتی خرده بورژوازی در مسند قدرت، از خاصیت جنبشی ان کاملا تهی شده و در راستای منافغ بورژوازی و همراستا با تقسیم کار جهانی قرار میگیرد و پروسه تحمیل و دست اخر سازش با جامعه جهانی را برمیگزیند

سعید دهقانی

رفیق گرامی شما نوشته اید «جنبش اسلام سیاسی در تقابل با امپریالیسم صورتبندی شد» این یک درک غیر واقعی و فرمالیستی از پروسه حاکمیت اسلام سیاسی در خاورمیانه و مشخصا ایران است.این کنفرانس امپریالیستی گوادلوپ بود که در میانه بحران انقلابی سال 57 تصمیم به حمایت از جنبش اسلام سیاسی در ایران گرفت و ارتش امپریالیستی را به تبعیت از جناح اسلام سیاسی رهنمون کرد.سرمایه مسلط بر ایران یعنی سرمایه انحصاری و امپریالیستی بر خلاف سرمایه کوچک ملی این واقعیت را درک کرده بود که تنها اسلام سیاسی می تواند کلیت نظام سرمایه داری را از بحران انقلابی نجات دهد ولی سرمایه کوچک که بیان سیاسی خود را در لیبرالیزم نهضت ازادی می دید حتی قادر نبود به درستی منافع خود را تشخیص دهد به همین دلیل بر خلاف سرمایه انحصاری که از استبداد اسلام سیاسی دفاع می کرد، همچنان درپی دموکراسی درون طبقه ای و پارلمانتاریستی در ایران بود.بنابراین جنبش اسلام سیاسی نه در تقابل با سرمایه بزرگ و امپریالیستی بلکه دقیقا جنبشی بود که امپریالیسم برای به خاک و خون کشیدن جنبش کارگری ان را به عنوان الترناتیو رشد داد. کافی است به این سوالات فکر کنید.
چرا بی بی سی در اوج بحران انقلابی به سخنگوی خمینی تبدیل شد؟
چرا فرانسه گسترده ترین امکانات تبلیغی را در اختیار جریان اسلام سیاسی گذاشت؟
و مهمتر اینکه چرا ارتش شاه که ارتشی تا بن دندان امپریالیستی بود در جدال بر سر قدرت پشت جریان اسلام سیاسی قرار گرفت؟(البته غیر از نیروی محدود گارد)
تمامی این فاکت ها نشان می دهد که اسلام سیاسی در ایران مشخصا به وسیله امپریالیسم برکشیده شد البته برای انحراف ذهنیت ضد امپریالیستی مردم شعار ضد امپریالیستی داد.در این جا جای ان نیست که توضیح دهم که چگونه اسلام سیاسی در افغانستان و پاکستان هم به وسیله امپریالیسم برکشیده شد

مهدی

اینکه در سال 57 و با توجه به توازن سیاسی بین نیروها در ایران و جهان، اسلام سیاسی در نهایت بهترین جریان مدافع منطق سود بود، لیکن این امر دلیلی بر ضد امپریالیست نبودن این جریان ندارد و اگر گفته شما صحیح بود پس درگیری 30 ساله غرب و ایران دلیلش چیست؟ اسلام سیاسی در ان لحظه و با توجه به ژئوپلیتیک منطقه تنها انتخاب غرب میتوانست باشد، ولی انتخابی اجباری در مقابل سایر نیروهای فعال که به احتمال زیاد ایران را به اردوگاه شرق پیوند میدادند و این شکست بزرگی میتوانست باشد برای غرب.
لیکن همان اسلام سیاسی خرده بورژوایی جنبشی ماهیتا ضد امپریالیست در پروسه تکاملی اش در مسند قدرت از درونمایه جنبشی دارد تهی میشود و در یک پروسه کاملا به هماهنگی با غرب به دلیل الزامات سرمایه خواهد رسید کما اینکه دارد میرسد. وظیفه ما توضیح این امر است که اسلام سیاسی در منطقه خاورمیانه نمیتواند سلاح مبارزه ای باشد برای تغییر وضع موجود، و بلند کردن پرچم چپ به عنوان سلاح مبارزه و ترویج مارکسیسم به مثابه لبه تیز برنده تئوری و پراتیک آن

سعید دهقانی

رفیق گرامی به اعتقاد من نقطه خطا در تحلیل شما این است که تصور می کنید که اسلام سیاسی تنها گزینه امپریالیسم برای سرکوب طبقه کارگر بود.در صورتی که غیر از اسلام سیاسی گزینه های دیگری همچون ناسیونال -رفرمیسم جبهه ملی ، لیبرالیزم نهضت ازادی و ناسیونالیسم گریز از مرکز کرد،ترک و عرب هم وجود داشت.بنابراین اسلام سیاسی به مثابه جنبش فاشیستی خرده بورژوازی بهترین گزینه امپریالیسم برای ادامه حاکمیت سرمایه در ایران بود.البته در ارتباط با این تحلیل یک سوال اساسی به وجود می اید سوالی که شما هم ان را صورتبندی کرده اید:اگر گفته شما صحیح بود پس درگیری 30 ساله غرب و ایران دلیلش چیست؟
این درگیر مشخصا ریشه در تضادهای داخلی دولت جمهوری اسلامی دارد به عبارت بهتر درگیری جمهوری اسلامی با غرب برای این دولت مصرف داخلی دارد.به این معنا که چنین حکومتی از انجا که بر پایه ای از سرکوب و خون قرار گرفته و به دلیل بحران ذاتی زیربنای اقتصادیش همواره با گرایشات اعتراضی مردم روبرو است و این یک روش ازمایش شده برای چنین حکومت هایی است که از دشمن خارجی به عنوان ابزاری برای سرکوب اعتراض داخلی استفاده می کنند. این حکومت ها با بزرگ کردن تضادهای خارجی در داخل سعی دارند در میان توده ها از خود،ذهنیت یک دولت مبارز با غرب و نه یک دولت استبدادی را ایجاد کنند و از سوی دیگر هر گرایش مخالفی را به بهانه وصل بودن به دشمن سرکوب کنند.بنابرای درگیری جمهوری اسلامی با غرب هیچ پایه اقتصادی و یا سیاسی ندارد این درگیری صرفا به خاطر مصرف داخلی ان برای استبداد است که ادامه یافته است.البته اکنون جناحی از حکومت یعنی اصلاح طلبان به این نتیجه رسیده اند که استفاده از این ابزار بیش از حد دارد پر هزینه می شود و بنابراین به دنبال پایان تضاد با غرب هستند اما جناح مقابل یعنی جناح خامنه ای که مطمئن نیست بدون ابزار دشمن خارجی همچنان بتواند تعادل قدرت را حفظ کند با عادی سازی رابطه با غرب مخالفت می کند.

مهدی

به نظرم تحلیل شما بسیار معطوف به تئوری توطئه است، درست که در گوادالوپ ان اتفاق افتاد و درست که بی بی سی شد رسانه حمایت از خمینی و... و اینها یعنی حمایت غرب از جنبش اسلام سیاسی در برابر سایر نیروها و لی در میان نیروهایی که نام بردی در کنار این جریان برای گرفتن قدرت، تنها این جریان بازرگان بود که میتوانست ادامه دهد و برای غرب نیز بهتر بود ولی ادامه حکومت وی چیزی در پی نداشت الا یک انقلاب دیگر در ایران.جنبش خمینی جزئی از جنبش بنیادگرایی اسلام سیاسی در خاورمیانه بود که از زمان سید جمال الدین اسدابادی شروع شده بود و در ایران در 57 به قدرت رسید با حمایت غرب، لیکن در یک پروسه ای که هنوز هم تکمیل نشده به سمت تطبیق با جامعه جهانی پیش میرود. انها واقعا ضد امریکا بودند و و اقعا در پی مدینه فاضله نبوی بودند، لیکن در یک روند به بی اساس بودن ان پی برده و سراغاز ان در نماز جمعه ای به امامت رفسنجانی در سال 67 بود. من به شدت با این امر که حکومت ایران فاشیستی است مخالفت کرده و به نظر من ذهن خواننده را به این سمت میبرد که انگار این دیکتاتوری شکل ویژه ای از سرمایه داری در شرق است که میتواند رویه های دموکراتیک دیگری داشته باشد مگر اینکه شما استدلال بکنید تمام حکومتهای دیکتاتوری کشورهای پیرامونی فاشیستی اند و مثلا محمد رضا و صدام و موگابه و.....
به نظرم طبق استدلال لنین در کتاب امپریالیسم، سرمایه داری در کشورهای پیرامونی ماهیتا به شدت سرکوبگر است و بردن تحلیل به سمت فاشیستی بودن ان، راه به خطا برده و اثر ان در سبک کار و استراتژی و کلیت خطوط سیاسی ان به جا خواهد ماند.
سرمایه داری در پیرامون همین است و فاشیسم پدیده ای است برامده از مناسبات غرب و در غرب.تمام کشورهایی که در انها فاشیسم ظهور کرد در المان و ایتالیا و اسپانیا و پرتغال، قدرتهای امپریالیست تضعیف شده ای بودند، با جنبشهای کارگری بسیار قدرتمند، که فاشیسم وظیفه سرکوب جنبش و بازسازی قدرت امپریالیست گذشته را داشت و همگی در وظیفه اول پیروز و المان و در وهله بعد، کمتر ایتالیا در انجام وظیفه دوم نیز موفق شدند که بعد از بازسازی و خواست تقسیم دوباره جهان از سوی انها به جنگ دوم جهانی منجر شد.

سعید دهقانی

شما نوشتید برای غرب حمایت از بازرگان بهتر بود اما ادامه حکومت بارزگان چیزی در بر نداشت جز یک انقلاب دیگر. اگر این یک واقعیت است که ادامه حکومت بارزگان به یک انقلاب دیگر منجر می شد پس حمایت از او برای امپریالیسم بهتر نبود.سرمایه انحصاری و امپریالیستی بهتر از هر جریان دیگری منافع خود را تشخیص می دهد.در دوران بحران انقلابی که سیاست بر اقتصاد پیشی می گیرد مساله برای سرمایه امپریالیستی نه تسهیل شرایط انباشت سرمایه(یعنی کاری که بازرگان می خواست انجام دهد)بلکه اساسا حفظ مناسبات سرمایه داری در بلند مدت است(یعنی کاری که جریان اسلام سیاسی می توانست انجام دهد و داد)بنابراین در ان مرحله از بحران انقلابی جریان اسلام سیاسی برای امپریالیسم بهترین الترناتیو بود و دقیقا به همین خاطرامپریالیسم به سرعت پشت جریانات غرب گرا یعنی بنی صدر و بازرگان را خالی کرد.

درباره مساله فاشیسم تصور می کنم تعریف دقیق این مفهوم می تواند به پیشبرد بحث کمک کند.از دیدگاه من فاشیسم جنبش طبقه خرده بورژوا علیه کلیه مظاهر مدرنیته یعنی هم لیبرالیزم بورژوایی و هم سوسیالیزم کارگری است.اما فاشیسم همیشه در شرایطی ظهور می کند که یک قطب از این مظاهر یعنی بورژوازی لیبرال خود در بحران و بی افقی است .بنابراین جنبش خرده بورژوازی لزوما در مقابل قطب دیگر مدرنیته یعنی سوسالیزم خواهی طبقه کارگر قرار می گیرد و ان را به خاک و خون می کشد .اما پس از سرکوب جنبش کارگری از ان جا که اساسا در دوران انکشاف سرمایه داری مفهومی به نام دولت خرده بورژوایی وجود ندارد جنبش خرده بورژوازی سرانجام خود را در یک دولت سرمایه داری می یابد و این معنای دیدگاهی است که معتقد است خرده بورژوازی به نیابت از بورژوازی بزرگ حاکمیت سرمایه بر نیروی کار را اعاده می کند واگرنه هیچ توافق پنهانی بین جنبش خرده بورژوازی با سرمایه بزرگ وجود ندارد و چه بسا خرده بورژوازی در حین سرکوب طبقه کارگر به دولتی می اندیشد که در ان سرمایه انحصاری هم سرکوب شده باشد اما در دوران امپریالیسم چنین دولتی شکل نخواهد گرفت و حاکمان خرده بورژوا پس از مدت کوتاهی این واقعیت را درک می کنند و به حاکمان مدافع بورژوازی تبدیل می شوند. به این اعتبار دیدگاه من تئوری توطئه نیست.اسلام سیاسی هنگامی که جنبش کمونیستی را به خاک و خون می کشید در ذهنیت عقب مانده اش به نابودی لیبرالیسم غرب هم فکر می کرد اما وقتی که به عنوان دولت استقرار یافت و تولید سرمایه داری واقعیات را بر ذهن عقب مانده اش تحمیل کرد فکر نابودی لیبرالیسم غرب را کنار گذاشت و به تدریج به طرف هم سویی با ان حرکت کرد اما همان گونه که قبلا گفتم تضاد های داخلی این رژیم است که مانع می شود اسلام سیاسی وظیفه تاریخی خود در نیابت سرمایه انحصاری و امپریالیستی را به سرانجام برساند.
پروسه ای که بیان کردم در واقع پروسه ظهور و انحطاط فاشیسم است در مقابل شما تاکید دارید که فاشیسم صرفا در غرب به وجود می اید.اما چرا صرفا غرب؟مگر بنیان مادی فاشیسم بحران سرمایه داری نیست؟در این صورت مگر شیوه تولید سرمایه داری در شرق وجود ندارد که بحران ان ظهور جنبش فاشیسم را موجب شود.اگر فاشیسم صرفا مخصوص امپراتوری رو به زوال غرب است پس فاشیسم ژاپن در دوره 1900 تا 1945 را چگونه توضیح خواهید داد؟
البته فاشیسم شکل ضروری اعاده حاکمیت سرمایه در شرق نیست اما پروسه ای که در ایران اتفاق افتاد پروسه ای فاشیستی بود .البته این ملاحظه هم وجود دارد که به احتمال هر چه از دوران بحران انقلابی 1357 تا 1360 فاصله گرفته ایم به تدریج از خصلت فاشیستی یعنی خرده بورژوایی اسلام سیاسی کاسته و این ایدئولوژی خود را بیشتر با انباشت کاپیتالیستی سرمایه انطباق داده است.البته چیزی که مسلم است اینکه این انطباق ابدا به کمال نرسیده است و به احتمال نخواهد رسید زیرا در این صورت سرمایه داری ایران اکنون یک سرمایه داری متعارف بود.

مهدی

این ماهیت اسلام سیاسی نیست که در تحلیل نهایی اجازه ایجاد دولت متعارف در معنای غربی ان را نمیدهد بلکه ماهیت سرمایه داری در پیرامون و ماهیت بورژوازی کمپرادور همیشه به لحاظ سیاسی و اقتصادی، کم و زیاد در بحران است، اجازه تبدیل شدنش را به سرمایه داری لیبرال دموکرات غرب را نمیدهد، لیکن اگر منظور شما از سرمایه داری متعارف، سرمایه داری در سازش با غرب است، در جمهوری اسلامی با روبنای اسلام سیاسی تهی از خصلت جنبشی اش، این امکان وجود دارد و این از جمله نقاط گسست من از حکمت است.
در مورد ژاپن به عنوان یک دولت امپریالیستی، شما را به کتاب ریشه های اجتماعی دموکراسی و دیکتاتوری برینگتن مور ارجاع میدهم. جنبش فاشیستی هیتلر در توافق با سرمایه بزرگ در ان شبی که هیندنبورگ حکم نخست وزیری وی را امضا کرد(به عنوان سمبول) به قدرت رسید، لیکن اسلام سیاسی در ایران یک انتخاب اجباری غرب برای در نغلطیدن ایران به اردوگاه شرق بود و اگر بحران انقلابی در نمیگرفت پهلوی بهترین گزینه بود.
پروسه انکشاف سرمایه در غرب به لحاظ تاریخی با ان چه که در شرق اتفاق افتاد، به شدت فرق میکند و همین امر باعث ایجاد تفاوتهای عمده در چگونگی پروسه تکاملی ان و چگونگی مواجهه با بحرانهایش را در شرق و غرب ایجاد میکند و دقیقا به همین خاطر است که فاشیسم مختص غرب است و در پیرامون امکان ظهورش وجود ندارد. جنبش خرده بورزوازی در غرب در تقابل با سرمایه بزرگ ملی بود و در خاورمیانه در تفابل با امپریالیسم و مدرنیزاسون از بالا و همین دلیل فاشیستی نبودن و دیکتاتور
بودن حکومت ایران است و اگر حرف شما درست باشد( که از دید من نیست) جمهوری اسلامی در حال طی کردن فازهای نهایی فاشیسم به دیکتاتوری است و اولویت دهی به فاشیسم از بنیانهای مادی خود تهی شده به حساب میاید و نمیتوان اینگونه ان را نامگذاری کرد.

سعید دهقانی

متعارف شدن دولت سرمایه داری در ایران لزوما به معنای لیبرال دموکرات شدن ان نیست.کما اینکه دولت های متعارف سرمایه داری در اسیا وجود دارند که با هیچ معیاری نمی توان ان ها را لیبرال دموکرات نامید.مانند دولت های بروکراتیک حاکم بر کره جنوبی و تایوان و دولت های به شدت محافظه کار و بعضا مذهبی حاکم بر کشورهای حوزه خلیج فارس.متعارف شدن دولت سرمایه داری به این معناست که روبنای سیاسی سرمایه داری خود را به شکلی نسبتا کامل با اقتضائات انباشت کاپیتالیستی سرمایه انطباق دهد.و مهم ترین این اقتضائات پیوستن به بازار جهانی و به تبع ان پذیرفتن هژمونی سیاسی کشورهای حاکم بر بازار جهانی است.اگر جمهوری اسلامی با همین ساختار ولایت فقیه بتواند مسائل خود را با بازار جهانی حل کند مسائلی که سیاسی و ایدئولوژیکی است و اگر بتواند تضاد سیاسی خود را با مردم از راهی غیر از سرکوب حداقل تخفیف دهد این رژیم می تواند به یک دولت متعارف سرمایه داری تبدیل شود.و حال سوال اساسی این است که ایا امکان این مساله وجود دارد؟همان گونه که شما تیزبینانه اشاره کردید منصور حکمت امکان تکمیل این پروسه را منتفی می داند و به این اعتبار معتقد بود که جمهوری اسلامی سرنگون خواهد شد.من تصور می کنم سرنوشت پاسخ به این سوال را جدال باندهای درونی حکومت تعیین می کند.تحت حاکمیت جریان ولایت فقیه این پروسه تکمیل نخواهد شد.اما هژمونی جریان مقابل که نماینده سرمایه صنعتی هستند ممکن است این پروسه را تکمیل کند .اما سوال اساسی این است که جریان هژمونیک یعنی جریان خامنه ای ایا از راهی غیر از سرنگونی کلیت جمهوری اسلامی،از قدرت ساقط خواهد شد که جریان مقابل بتواند اسلام سیاسی را با اقتضائات انباشته سرمایه هماهنگ کند؟به نظر من پاسخ منتفی است و به این اعتبار با حکمت هم عقیده هستم که جمهوری اسلامی قادر به تبدیل شدن به دولت متعارف سرمایه نیست.اما نمی دانم منصور حکمت از این مقدمات چگونه سرنگونی را استنتاج می کند چون تجربه یک دهه گذشته نشان داد که جمهوری اسلامی در غیاب الترناتیو با همی شکل پا در هوا هم می تواند به حیات خود ادامه دهد. درباره فاشیسم تصور می کنم نقطه اختلاف کاملا روشن شده باشد.شما فاشیسم را جنبشی در ارتباط با شکل خاص انکشاف سرمایه در غرب می دانید و به این اعتبار معتقدید که که این جنبش تنها در غرب به وجود می اید.اما من تصور می کنم با وجود شکل های متفاوت،انکشاف سرمایه در کلیت خود یک پروسه عام را طی می کند و همان پروسه عام است که امکان پذیری فاشیسم را چه در غرب و چه در خاورمیانه ممکن می سازد.من فکر می کنم شما باید نشان بدهید که کدام شکل خاص انکشاف سرمایه در غرب است که در خاورمیانه وجود نداشته و به این اعتبار فاشیسم نیز در این منطقه شکل نمی گیرد .
شما نمود اسلام سیاسی یعنی ضدیت ان با امپریالیسم را به جای ذات ان یعنی جنبش خرده بورژوازی قرار می دهید.و اسلام سیاسی را نه بر مبنای ذات طبقاتی ان بلکه صرفا بر مبنای یکی از نمود هایش یعنی ضدیت امپریالیسم تحلیل می کنید.اما با این متد حتی می توان فاشیسم المان و ایتالیا را هم ضد امپریالیست نامید.فاشیست های المان و ایتالیا،فرانسه و انگلیس را عامل تمام بدبختی های ملت های خود معرفی می کردند.من به اعتبار ذات مشترک و کارکردهای مشترک جنبش ارتجاعی خرده بورژوازی چه در غرب و چه در خاورمیانه پروسه قدرت گیری اسلام سیاسی در ایران را فاشیستی می دانم.هر چند همان گونه که گفتم فاشیسم پس از کسب قدرت در مواجه با واقعیات اقتصاد سیاسی سرمایه داری اصطکاک می یابد و به سمت دولت سرمایه بزرگ و نه سرمایه کوچک و خرده بورژوایی حرکت می کند.البته در مورد مشخص ایران جناح بورژوازی بروکراتیک به رهبری خامنه ای مانعی اساسی برای اتمام این پروسه است.و به نظر می رسد جز با سرنگونی جمهوری اسلامی این مانع برداشته نمی شود حال اگر این سرنگونی انگونه که ما می خواهیم به رهبری طبقه کارگر صورت گیرد می تواند اغاز انقلاب پرولتاریایی ایران باشد.اما اگر در جریان سرنگونی طبقه کارگر زیر پرچم طبقات دیگر وارد مبارزه شود طبعا نتیجه سرنگونی حاکمیت یک دولت متعارف سرمایه داری خواهد بود.

مهدی

در مورد مفهوم دولت متعارف، با توجه به نوشته هایت، میشود تعریف دومی که در بالا من نوشته بودم و در این امر با هم اتفاق نظر داریم.
در مورد مسئله حکمت و اسلام سیاسی و دولت متعارف یه نظرم،همان جناح خامنه ای و کلیت نظام با حفظ جلوه های ایدئولوژیک اسلام سیاسی به عنوان روبنای حکومتی و در خدمت توجیه کننده مناسبات موجود و ابزار سرکوب، و با تهی شدن ان از معنای جنبشی اشی، این کار را انجام خواهد داد، لیکن در محتوا به سازش خواهد رسید و این از منطق حاکم بر سرمایه برمیخیزد.باقی بحرانهای این نظام برمیگردد به همان بحرانهای ماهوی سرمایه داری کمپرادور که حکومت شاه نیز با ان مواجه بود و دست اخر به مرگش منجر شد. در مورد نمودها، دقیقا بحث بر سر این است، همانطور که تفاوتهای انکشاف سرمایه در غرب و شرق، باعث شد که سرمایه داری در پیرامون هیچگاه لیبرال دموکرات نشود، این امر در مورد جنبش خرده بورژوایی ان هم حکم میکند و این جنبش میشود یک جنبش رمانتیسیست بنیادگرای ارتجاعی ضد امپریالیست اسلام سیاسی و در قامت فاشیسم ظهور نمیکند.(علیرغم تشابهات زیاد انها)
و اما از نوشته های شما این برمیاید که حکومت ایران در حال حاضر یک حکومت فاشیستی است که همراستا با حکمت نیز معتقدین که این پروسه تبدیل به حکومت سرمایه را نیز نخواهد توانست طی کند و فرو خواهد پاشید و عجب که این سرنوشت تمامی حکومتهای فاشیستی بوده که یا با جنگ و یا بعد از مرگ مثلا فرانکو، این حکومتها از هم پاشیده و این وامگیری حکمت از پروسه طی شده در انجاست که با توجه به خوانشش از تحولات ایران، ان را برای ایران نیز ناگزیر میداند.
به نظر من ان چه در ایران فروخواهد پاشید یک حکومت سرمایه داری وابسته ی ماهیتا دیکتاتور است که تضادهایش ان را البته با وجود پراتیک مبارزین زمین گیر خواهد کرد.

سعید دهقانی

درباره این که جناح هژمونیک جمهوری اسلامی قادر خواهد بود به دولت متعارف سرمایه تبدیل شود.البته نمی توان به شیوه ای پیشگویانه حکم قطعی صادر کرد اما با توجه به تناقض های این جریان من تکامل این پروسه را بعید می دانم.زیرا رکن اصلی تبدیل شدن به دولت متعارف سرمایه سازش با بازار جهانی است.سازش با بازار جهانی هم لزوما به پذیرش هژمونی سیاسی قدرت های حاکم بر این بازار یعنی امریکا و اروپا خواهد انجامید.ولی اگر جناح خامنه ای چنین سازشی را انجام دهد در واقع بنیان های مشروعیت خود ساخته اش را ویران کرده است.به اعتقاد من از ایدئولوژی اسلام سیاسی در ایران تنها دو بعد باقی مانده است یکی حجاب اجباری و دیگری ضدیت شعاری با تمدن دموکراتیک غرب و اگر این دو بعد از بین برود دیگر اساسا هیچ مبنای حتی شبه عقلانی هم برای ادامه حاکمیت اسلام سیاسی وجود نخواهد داشت چون به سادگی این سوال پیش می اید که وقتی تمام بنیان های اقتصادی و سیاسی حکومت عملا سکولار است دیگر چه ضرورتی برای ادامه حاکمیت مذهب وجود دارد.به همین اعتبار من معتقدم اسلام سیاسی به رهبری خامنه ای تحت هیچ شرایطی در چهارچوب خودش از این مساله کوتاه نخواهد امد و دلیل سرکوب ازادی خواهی زنان نیز مشخصا همین است .به همین دلیل است که اسلام سیاسی هیچ گاه رکن اساسی تبدیل شدن به یک دولت متعارف یعنی سازش با بازار جهانی را نخواهد پذیرفت و به این اعتبار جمهوری اسلامی یا بهتر بگویم جریان بورژوازی بروکراتیک خامنه ای هیچ گاه تبدیل به دولت متعارف سرمایه در ایران نخواهد شد.مگر این که این جناح به وسیله کودتا یا جنبش توده ای سرنگون شده و جریان مقابلش یعنی بورژوازی صنعتی به رهبری جریان رفرمیست به قدرت برسد.البته هر کدام از این پروسه ها تغییری در وظیفه بنیادی کمونیست ها برای برای سرنگونی حاکمیت بورژوازی الغای مالکیت خصوصی و برقراری دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا ایجاد نخواهد کرد..

در باره فاشیسم من تصور می کنم به تعریف اسلام سیاسی به مثابه جنبش رمانتیسیست بنیادگرای ارتجاعی ضد امپریالیست باید کلمه "و ضد سوسیالیست"را هم افزود چون مساله این جنبش نه صرفا ضدیت با امپریالیزم بلکه ضدیت با تمامی مظاهر تمدن غرب و از جمله سوسیالیسم است.اما مساله اینجاست که جنبش رمانتیسیست بنیادگرای ضد امپریالیست و ضد سوسیالیست در عین حال بهترین تعریف برای فاشیسم هم هست و در بهترین حالت می توان گفت که اسلام سیاسی شکل ایدئولوژیک جنبش فاشیستی خرده بورژوازی ایران است همان طور که راسیسم و نژاد پرستی روبنای ایدئولوژیک جنبش خرده بورژوازی در غرب بود.
در ادامه همان طور که گفتم بین جنبش فاشیستی و دولت فاشیستی تفاوت وجود دارد.دولت فاشیستی که در نتیجه جنبش فاشیستی شکل می گیرد پس از سرکوب گرایش رادیکال در اصطکاک با اقتصاد سیاسی سرمایه به تعبیر شما خصلت جنبشیش را از دست می دهد و به سمت دولت متعارف حال سرکوبگر یا بورژوا دموکراتیک حرکت می کند اما برداشت من این است که جمهوری اسلامی اگرچه وارد این پروسه شده است اما به دلیل تناقض بنیادیش که به ان اشاره کردم قادر به تکمیل این پروسه نیست.
به هر حال چه دولت جمهوری اسلامی را یک دولت دیکتاتوری سرمایه بدانیم چه فاشیسم رو به انحطاط در هر صورت سرنگونی انقلابی ان کاملا وابسته به فعالیت عملی-انتقادی طبقه کارگر وپیشروان کمونیست اوست و بدون این پراتیک انقلابی این دولت با هر مایه تضاد همچنان بورژوایی خواهد ماند اگر چه ممکن است که ممکن است که با سرنگونی جریان خامنه ای دیگر بورژوا-اسلامی نباشد.

مهدی

فکر کنم برای این 4 روز خیلی خوب بود و مباحث زیادی رو با هم مطرح کردیم.
در مورد زیر سوال رفتن مشروعیت نظام در صورت طی کامل این پروسه، به نظرم پذیرفتن بعضی الزامات و پرنسیپها، از سوی جناح خامنه ای ناگزیر است، کما اینکه اگر زمانی مذاکره با امریکا و حتی مطرح کردن ان تابو بود الان این امر تسهیل شده و همین امر هم باعث ریزش نیرو شده و عده ای از بسیجیان را ناراضی کرده ولی الزاما چندان این امر برای انها نمیتواند خطرناک باشد و جای خالی ان را با نهادهای تکنوکرات و ایدئولوژیکی چون انجمن اسلامی مستقل پر میکنند.لیکن به دلیل همین افت مشروعیت حاکمیت این پروسه کاملا با ریزبینی و به دقت از سوی انها طی میشود و این روبنای ایدئولوژیک اسلام سیاسی به دلیل کارکرد ان در داخل همچنان تا حدود زیادی حفظ خواهد شد و مثلا ما نمیتوانیم حداقل تا سالهای زیادی شاهد حضور مسئولان ارشد امریکا در ایران باشیم. دقیقا بحث من این است که جمهوری اسلامی اصلا وارد روند سکولاریزاسیون نخواهد شد که به این نتیجه ما برسیم که جمهوری اسلامی سکولار که دیگر جمهوری اسلامی نیست. مگر اینکه بپذیریم سکولاریسم از ویژگیهای دولت متعارف سرمایه است که به نظرم نیست.

در مورد فاشیسم، فاشیسم خود یکی از صورتبندیهای جنبش خرده بورژوایی در غرب است که راسیسم تنها در صورتبندی فاشیسم المانی- ایتالیایی از نفوذ گفتمانی بالایی برخوردار بود. در ایران و خاورمیانه دقیقا به دلیل پروسه های تکاملی متفاوت با غرب این جنبش از ماهیتی متفاوت و صورتبندی روبنایی متفاوتی به نام اسلام سیاسی برمیخیزد که بسیار ریشه در تمدن و فرهنگ منطقه نیز دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 14:49  توسط سعید دهقانی  | 


اصلاحات،رفرمیسم و کمونیسم

از سازمان ادوار تحکیم وحدت گرفته تا سازمان فداییان اکثریت و از حزب دموکرات کردستان گرفته تا نهضت ازادی و دفتر تحکیم وحدت،همه گرایشات بورژوا-رفرمیست با گام هایی اهسته یا بلند در حال پیوستن به پروسه انتخابات جمهوری اسلامی هستند.گویا مشاهده واقعیات سیاسی به انها نشان داده است که هیچ گرایش بالنده ای در جامعه و در خارج از چهارچوب جمهوری اسلامی وجود ندارد بنابراین انها مجبور شده اند که علی رغم انتقادات خود وارد پروسه انتخابات شوند و برای ایجاد گشایشی در فضای سیاسی جهت رشد نهادهای جامعه مدنی از کاندیداهای اصلاح طلب حمایت کنند.

در مقابل این دیدگاه رفرمیست ها یک سوال اساسی به وجود می اید.انها چگونه به جامعه نگاه می کنند که هیچ گرایش بالنده ای را در ان تشخیص نمی دهند؟اگر اعتصابات رشد یابنده کارگران،تظاهرات کوبنده دانشجویان و اعتراضات گسترده زنان و جوانان علیه اختناق،استثمار و استبداد گرایش بالنده نیست پس چه چیزی را می توان گرایش بالنده نامید؟اما ساده لوحانه خواهد بود اگر فکر کنیم رفرمیست ها قادر به تشخیص این گرایشات نیستند.واقعیت این است که رفرمیست ها این گرایشات را تشخیص می دهند و مشخصا به دلیل وجود این گرایشات است که انها به تغییر در کاست های بالای قدرت و نه در پایین چشم دوخته اند.

دیدگاه رفرمیست ها درباره جامعه و سیاست بیان ایدئولوژیک دیدگاه طبقه بورژواست. بورژوازی بیش از انکه نگران استبداد و اختناق باشد نگران مردم معترض و مسلح در کارخانه و خیابان است و هر گاه که بین این دو قرار بگیرد بی تردید استبداد را انتخاب می کند. این مبنای طبقاتی انتخاب سیاسی گرایشات رفرمیست در ایران است. در این باره در تاریخ معاصر ایران جبهه ملی و دکتر محمد مصدق به عنوان گرایشات بورژوا-رفرمیست مثال هایی نمونه وار هستند.در گیر و دار کودتای 28 مرداد سال 1332 دکتر مصدق از یک سو کودتاگران طرفدار استبداد و از سوی دیگر کارگران و مردم معترض و هوادار سوسیالیزم را در خیابان ها می دید.دکتر مصدق که بنا به پایگاه طبقاتیش از سوسیالیزم جنبش کارگری بیش از استبداد جریان کودتایی هراس داشت از مردم خواست که خیابان ها را ترک کنند و به این ترتیب به قیمت شکست جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر ،استبداد سلطنتی زیر سایه سیاه کودتا 25 سال دیگر به حیات خود ادامه داد.البته هواداران دکتر مصدق ریاکارانه این اقدام او را به تلاش برای جلوگیری از خونریزی نسبت می دهند اما اگر هدف جلوگیری از خونریزی بود چرا این کار در 30 تیر سال 1331 انجام نشد؟

گذشته از اینها رفرمیست ها همواره بر ضرورت مبارزات اصلاح طلبانه تاکید می کنند. از دیدگاه انها نیرو های سیاسی واقع بین نباید صرفا به دنبال تغییرات ساختاری باشند بلکه باید از هر فرصتی برای انجام اصلاحات به نفع مردم استفاده کنند.انها به این اعتبار کمونیست ها را به انقلابیگری خام و ضدیت با اصلاحات متهم می کنند.اما گذشته از تاریخ نگاری وارونه رفرمیست ها باید گفت در تاریخ جنبش کارگری مبارزه برای اصلاحات همواره بخش مهمی از پراتیک کمونیست ها را تشکیل داده است.اما درک کمونیست ها از اصلاحات با درک رفرمیست ها متفاوت است.انچه مبارزه کمونیست ها برای اصلاحات را از مبارزات رفرمیستی متمایز می کند در واقع درک رادیکال کمونیست ها از مقوله اصلاحات است.از دیدگاه کمونیست ها مبارزه برای اصلاحات مبارزه برای تحمیل فرایند های دموکراتیک به طبقه حاکم است نه شرکت در فرایند های غیر دموکراتیکی که طبقه حاکم ان را تحمیل کرده است.شرکت در این فرایند های غیر دموکراتیک عملا به تثبیت انها می انجامد زیرا طبقه حاکمی که با اتکا به تاریخی از خون و وحشت توانسته است فرایند غیر دموکراتیکی را تحمیل کند قطعا گرایشات گریز از مرکز ان را نیز کنترل و سرکوب می کند.کما این که دولت جمهوری اسلامی با ابزار های شورای نگهبان،سپاه،انصار حزب الله،حکم حکومتی و در نهایت سرکوب خونبار توانست گرایشات گریز از مرکز دوران هشت ساله حاکمیت خاتمی کنترل و سرکوب کند.

با توجه به این واقعیات کمونیست ها درک رفرمیستی از اصلاحات را قاطعانه رد می کنند اما مبارزه رادیکال برای اصلاحات را به عنوان وسیله و نه هدف وظیفه روزمره خود می دانند.مبارزه برای اصلاحات از دیدگاه کمونیست ها مبارزه سیاسی برای تحمیل نهاد های دموکراتیک به طبقه حاکم و مبارزه اتحادیه ای برای کاهش ساعات کار و افزایش دستمزدهاست.این مبارزات اگر چه در نظریه از چهارچوب های جامعه سرمایه داری فراتر نمی روند اما در عمل خصلتی انقلابی می یابند زیرا وجود نهاد های دموکراتیک برای دفاع از سطح معیشت کارگران این امکان را از طبقه سرمایه دار می گیرد که به منظور تخفیف بحران هایش پیامد های بحران را به راحتی به طبقه کارگر تحمیل کند به این ترتیب اصلاح طلبی رادیکال عملا بحران سرمایه داری را تشدید کرده و شرایط را برای عروج انقلابی طبقه کارگر در بطن بحران اقتصادی و سیاسی سرمایه داری فراهم می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 13:19  توسط سعید دهقانی  | 

مارکسیسم،جدال بر سر روش

پاسخ به نقد رفیق عابر سرخ بر یادداشت انحطاط نقد خرده بورژوایی

مضمون اساسی یادداشت انحطاط نقد خرده بورژوایی این بود که درکی که سرکوب داب را به اوانتواریسم یا نفوذ گرایشات فرصت طلب نسبت می دهد درکی خرده بورژوایی است که اگاهانه یا نااگاهانه ذات سرکوبگر دولت سرمایه داری را پنهان می کند و ان را دولتی متعارف و اخلاقی می داند که دستانش را به سرکوب الوده نمی کند مگر اینکه با تندروی مخالفانش روبرو شده باشد. نقد رفیق عابر سرخ بر این یادداشت با وجود نکات بنیادی کمتر به این مضمون اساسی پرداخت.بنابراین ابتدا به سایر بخش های نقد ایشان پرداخته سپس به این مضمون اساسی خواهیم پرداخت.

رفیق عابر سرخ در ابتدا شیوه ورود من به بحث را مغایر با اخلاق پرولتری می داند ایشان می نویسد«ورود شما به این بحث مبتنی بر اخلاق پرولتری نیست. آخر به عابد توانچه چه مربوط است که کسی آینده او را به غلط یا درست، بزرگ یا کوچک توصیف کرده است. این توصیف احساسی، هرچند با انگیزه ای رفیقانه اما در هر حال دارای بار احساسی و شاید از روی هیجانی گذرا بوده است، اما بد یا خوب این توصیف از طرف کسی، کمترین ربطی به خود عابد ندارد. خواننده مطلب شما میتواند این چنین احساس کند که شما خواسته اید به هر وسیله ای در همان ابتدای نقد، موضوع نقد را، آنهم دقیقاً به روشی غیر اخلاق پرولتری بی اعتبار کنید»

من این انتقاد را می پذیرم و به خاطر ان از ایشان معذرت می خواهم اما بیان توصیف سعید حبیبی از عابد توانچه در حقیقت بیان توقع همه فعالین چپ از ایشان است.توقع این که در قامت یک مبارز مارکسیست-لنینیست بماند نه اینکه ایدئولوگ حراف خرده بورژوایی باشد که با کشف ترم"مجمع العشایر"دیگر خود را بی نیاز از هر مایه روش مارکسیستی در نقد ببیند.

در ادامه رفیق عابر سرخ درک من از دولت حاکم بر ایران به مثابه دولت سرمایه داری وابسته و دولت فاشیستی را درکی مبهم،غیر مارکسیستی و استالینیستی می داند. او می نویسد:

« شما دولت حاکم در ایران را، هم در این قسمت از نوشته و هم در سایر بخش های همین نوشته یک «دولت وابسته سرمایه داری» توصیف کرده اید. در جایی این دولت را دارای "خصلت" فاشیستی و در جایی دیگر "دولت" فاشیستی معرفی کرده اید. به نظر من این بحث ها نیز مقایر با تحلیل مارکسیستی از دولت سرمایه داری در ایران است. در مباحث مارکسیستی اصولاً " دولت وابسته سرمایه داری" بی معنی است وشخصاً جایی در آثار مارکس با این واژه برخورد نداشته ام»

«اگر منظور از این وابستگی همان مفهوم استالینیستی وابستگی به امپریالیسم است، در اینصورت با آن توافق ندارم»

«در هر حال، تحلیل از دولت سرمایه داری حاکم در ایران بر اساس " وابسته" یا غیر از آن یک چیز است و همزمان معرفی همان دولت به عنوان "دولت فاشیستی" چیزی کاملاً متفاوت با آن»

رفیق عابر سرخ به درستی به استفاده بروکراسی ضد انقلابی حاکم بر شوروی از ترم امپریالیسم اشاره می کند. این یک واقعیت است که ترم امپریالیسم و وابسته به امپریالیسم در حقیقت ابزاری در خدمت سیاست خارجی ناسیونال-رفرمیست های حاکم بر شوروی بود. اما این واقعیات ضرورت و عینیت ترم سرمایه داری وابسته را نفی نمی کند.ضرورت ترم سرمایه داری وابسته ریشه در ورود سرمایه داری به عصر امپریالیسم دارد.ورود سرمایه داری به عصر امپریالیسم کشورهای جهان را به دو قطب متروپل و پیرامونی تقسیم کرد. سرمایه داری وابسته در حقیقت سرمایه داری کشور پیرامونی در عصر امپریالیسم است.مشخصه سرمایه داری وابسته این است که در ان تولید صرفا در بخش هایی سود اور است که در ارتباط با نیاز های سرمایه داری متروپل باشد و به این اعتبار است که سرمایه داری وابسته به محلی برای کسب فوق سود های امپریالیستی به وسیله کشور های متروپل تبدیل می شود . کسب فوق سود های امپریالیستی نیز تنها از رهگذر تحمیل گسترده ترین شکل فلاکت به طبقه کارگر امکان پذیر است و به این اعتبار دولت سرمایه داری وابسته نیز به مثابه کارگزار سرمایه داری متروپل برای کنترل و ادامه این شرایط خصلتی به شدت سرکوبگر می یابد.بنابراین واقعیات ترم سرمایه داری وابسته نمی تواند مفهومی استالینیستی باشد.

در بخش دیگر رفیق عابر سرخ فاشیستی دانستن یک دولت را مغایر با سرمایه داری دانستن ان می داند ایشان می نویسد«ممکن است میزان سرکوبگری حکومت موجود در ایران که هیچ دست کمی از میزان سرکوبگری یک دولت فاشیستی ندارد عامل اشتباه در بیان دولت فاشیستی به جای دولت سرمایه داری شود اما پایگاه طبقاتی فاشیسم خرده بورژوازی و اقشار مرفه میانی است که مبتنی بر ناسیونالیسم و نژاد پرستی دولت تشکیل میدهد؛ پایگاه طبقاتی دولت سرمایه داری ایران طبقه سرمایه دار ایرانی است و سرمایه داری غیر متعارف در ایران به ناچار نیازمند دولتی میشود که عملکرد «شبه فاشیستی» داشته باشد» این نگرش عابر سرخ ریشه در یک خطای روش شناختی دارد.رفیق عابر سرخ فراموش می کند که بین جنبش فاشیستی و دولت فاشیستی تفاوت وجود دارد و درک این تفاوت برای درک ماهیت فاشیسم بی نهایت اساسی است. فاشیسم جنبش خرده بورژوازی مبتنی بر ناسیونالیسم و نژاد پرستی است اما این جنبش خرده بورژوایی هیچ گاه به پیدایش یک دولت خرده بورژوایی نمی انجامد.اساسا با حاکمیت شیوه تولید سرمایه داری دولت یا بورژوایی خواهد بود یا پرولتری بنابراین مفهوم دولت خرده بورژوایی مفهومی ایدئولوژیک در معنای مارکسی کلمه است. جنبش فاشیستی خرده بورژوازی در شرایط بحران سرمایه داری و ضعف سرکردگی طبقه بورژوا به وجود می اید و به نیابت از این طبقه می کوشد هژمونی سرمایه بر نیروی کار را در شرایط بحران انقلابی حفظ کند اما به محض پایان بحران انقلابی دولت ظاهرا خرده بورژوایی به سمت راست گردش کرده و به یک دولت سرمایه داری تبدیل می شود. تاریخ جنبش فاشیست در ایتالیا،جنبش ناسیونال- سوسیالیست در المان و جنبش فالانژهای ناسیونال-سندیکالیست در اسپانیا نشان می دهد که چگونه جنبش های خرده بورژوایی در شرایط ضعف سرکردگی بورژوازی سربراوردند و پس از به خاک و خون کشیدن جنبش کارگری سرانجام خود را در دولت های مدافع سرمایه های بزرگ یافتند.

این واقعیات درباره پروسه حاکمیت دولت سرمایه داری وابسته و فاشیستی جمهوری اسلامی نیز صادق است.با حاد شدن تضاد بین سرمایه و کار در سال های 1356 تا 1360 طبقه بورژوازی ایران که بیان سیاسی خود را در نهاد سلطنت می دید توانایی خود را برای حفظ مناسبات سرمایه داری از دست داد و در این شرایط بود که خرده بورژوازی ایران در قالب اسلام سیاسی و به نیابت از طبقه بورژوا وارد مبارزه طبقاتی بر سر قدرت سیاسی شد و پس از به خاک و خون کشیدن جنبش کارگری بیان سیاسی خود را در یک دولت تماما سرمایه داری یافت.اما از انجا که جامعه سرمایه داری وابسته جامعه ای ابستن بحران انقلابی است این دولت همچنان خصلت های فاشیستی خود را حفظ کرده است.

عابر سرخ در بخش دیگر ارتباط سرکوب داب با تئوری بحران سرمایه داری را رد می کند.او می نویسد« شما در بحث خود مفصلاً در مورد پیدایش بحران و به این سبب ایجاد زمینه یورش دولت سرمایه داری به فعالیت های سیاسی پرداخته اید و آنچنان دراین بخش متمرکز شده اید که اولاً فراموش کرده اید چنین سرکوب هایی درایران از ابتدای پیدایش دولت حاکم تا کنون و در دوره بحران یا رونق همواره وجود داشته است. و ثانیاً باز فراموش میکنید که شکل گیری محافل و تشکلاتی ( مثلاً "داب") در شرایط همین بحران بوده و نه در دوران رونق و شکوفایی سرمایه داری ایران»

این نقد ابدا وارد نیست. من تمایز روشنی بین جامعه سرمایه داری و جامعه سرمایه داری وابسته قائل شدم.این دو اگر چه از قوانین عام انباشت سرمایه پیروی می کنند اما به لحاظ ساختاری با هم متفاوتند.جامعه سرمایه داری یعنی جامعه سرمایه داری متروپل(مرکز سرمایه)از قوانین کلاسیک بحران یعنی دوره های (رونق،رکود،بحران) پیروی می کند اما در باره جامعه سرمایه داری وابسته(سرمایه داری پیرامونی)ابدا نمی توان از دوره های رونق سخن گفت.سرمایه داری وابسته به دلیل سلطه امپریالیسم، سرمایه داری در شرایط بحران دائمی است.به همین دلیل ادامه انباشت سرمایه در جامعه سرمایه داری وابسته تنها از طریق تحمیل پیامد های بحران به طبقه کارگر یعنی تشدید استثمار امکان پذیر است. لازمه تحمیل استثمار نیز سکوت طبقه کارگر است و هر گرایشی هم که پایان سکوت طبقه کارگر را تبلیغ کند مورد حمله دولت سرمایه داری قرار خواهد گرفت.بنابراین تئوری بحران همچنان پایه ای برای تحلیل سرکوب داب است. البته این تئوری در عین حال بزرگترین مبنا برای ادامه پراتیک انقلابی داب نیز هست.تئوری بحران نظام سرمایه داری وابسته نشان می دهد که فلاکت طبقه کارگر ایران تحت حاکمیت نظام سرمایه داری امری زود گذر نیست،فلاکتی ساختاری است که ریشه در ذات نظام سرمایه داری وابسته دارد.درک این واقعیت عقیم بودن الترناتیو های بورژوا-رفرمیستی و ضرورت الترناتیو انقلابی و مارکسیستی رانشان می دهد.الترناتیوی که داب با هر مایه از ناپختگی خود را با ان صورتبندی می کند.

پس از این مباحث اکنون ضروری است به کانون اصلی یادداشت انحطاط نقد خرده بورژوایی بپردازیم.ما بیان کردیم که درکی که سرکوب داب را به اوانتواریسم یا نفوذ گرایشات فرصت طلب نسبت می دهد در جدال با مارکسیسم و درکی خرده بورژوایی است.به این مساله می پردازیم.
ذات روش مارکسیسم بارها خاطر نشان شده است.مارکسیسم واقعیت را در تئوری نقد و در پراتیک سرنگون میکند و به این اعتبار مارکسیسم،ماتریالیسم پراتیک است. ماتریالیسم غیر پراتیک یعنی ماتریالیسم قبل از ایدئولوژی المانی که مشخصا به وسیله لودویک فویر باخ نمایندگی می شد در توضیح هر پدیده به دنبال پایه مادی ان پدیده بود.این ماتریالیسم واقعیت را نه حاصل پراتیک انسان بلکه صرفا مادی فرض می کرد و به این دلیل همواره اندیشه ها را به بنیان مادی انها تقلیل می داد. اما ماتریالیسم پراتیک یعنی ماتریالیسم بعد از ایدئولوژی المانی در توضیح هر اندیشه به جای تقلیل ان به پایه مادی،در صدد توضیح ان شرایط تاریخی و اجتماعی بود که میانجی بین ان اندیشه و پایه مادی ان قرار می گرفت.بنابراین از دیدگاه ماتریالیسم پراتیک کافی نیست بیان کنیم که درکی که سرکوب داب را به اوانتواریسم یا نفوذ گرایشات فرصت طلب نسبت می دهد درکی خرده بورژوایی است بلکه باید نشان دهیم که چرا خرده بورژوازی ضرورتا چنین می اندیشد.
خرده بورژوازی طبقه ای است که ریشه در شیوه های تولید ماقبل سرمایه داری دارد.در شیوه های تولید ماقبل سرمایه داری مناسبات کالایی مبتنی بر ارزش مبادله هنوز به شکل عام مناسبات اجتماعی تبدیل نشده بود و تولید عمدتا برای ایجاد ارزش مصرف و نه ارزش مبادله صورت می گرفت.با انکشاف جامعه سرمایه داری یعنی جامعه ای که در ان مناسبات کالایی تبدیل به شکل عام مناسبات عینی و ذهنی شد،شیوه تولید خرده بورژوایی نیز به حاشیه رفت.همزمان با حاشیه ای شدن تولید خرده بورژوایی خود طبقه خرده بورژوا نیز از صحنه جدال های تاریخی بر سر قدرت سیاسی کنار رفت زیرا مناسبات مبتنی بر تولید ارزش مبادله ضرورتا دو قطب تولید این مناسبات یعنی بورژوازی و پرولتاریا را به مرکز جدال های تاریخی بر سر قدرت سیاسی می اورد. در نتیجه این شرایط عینی است که طبقه خرده بورژوا در مبارزه طبقاتی بین بورژوازی و پرولتاریا همواره موضعی بینابینی دارد.در شرایط حاد شدن مبارزه طبقاتی،طبقه خرده بورژوا درک پرولتاریا از دولت به مثابه ارگان سرکوب طبقاتی را می پذیرد و علیه ان وارد مبارزه انقلابی می شود. اما با رکود مبارزه طبقاتی این طبقه درک بورژوازی از دولت به مثابه نهادی فراطبقاتی را پذیرفته و درصدد خارج کردن دولت از عرصه جدال های تاریخی بر سر قدرت سیاسی برمی اید.طبقه خرده بورژوا در شرایط پیروزی واپسگرایی ایده بورژوایی دولت فراطبقاتی را می پذیرد و به این اعتبار سرکوبگری این دولت را نه به خصلت طبقاتی و ذات سرکوبگر ان بلکه به چپ روی مخالفانش نسبت می دهد. این ان بنیان مادی و ماتریالیستی است که عابد توانچه را وا می دارد که کانون نقد خود را در بازخوانی سرکوب داب نه بر خصلت سرکوبگر دولت طبقاتی جمهوری اسلامی ،بلکه بر اوانتواریسم داب و فرصت طلبی حزب حکمتیست متمرکز کند.بنابراین مساله به دقیق ترین شکل ممکن بر سر کانون نقد است.انتقاد از روش های غیر مسئولانه حزب حکمتیست و هر گرایش دیگری در قبال دانشجویان ازادیخواه و برابری طلب قطعا ضروری و انتقادی کمونیستی است.اما این سیاست های غیر مسئولانه نه دلیل سرکوب داب انگونه که عابد توانچه بیان می کند،بلکه نهایتا بهانه این سرکوب بود.دیدگاهی که این تفاوت را درک نمی کند دیدگاهی خرده بورژوایی است که به روشن ترین شکل ممکن بنیان مادی و طبقاتی خود را اشکار می کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 20:43  توسط سعید دهقانی  | 


نقد رفیق عابر سرخ بر یادداشت«انحطاط نقد خرده بورژوایی»

متن زیر مجموعه انتقادات رفیق گرامی عابر سرخ بر یادداشت انحطاط نقد خرده بورژوایی است که در بخش کامنت های این یادداشت درج شد.این انتقاد ها را جهت مطالعه سایر رفقا به در اوانگارد قرار می دهم.ضمن تشکر از ایشان سعی می کنم در روزهای انتهای هفته پاسخ نقد ایشان را در اوانگارد قرار دهم.پاسخ من نشان خواهد داد که انتقاد من از رفیق عابد توانچه نه به دلیل نقد ایشان بر حزب حکمتیست بلکه به دلیل اسلوب خرده بورژوایی نقد اوست.


نقد رفیق عابر سرخ بر یادداشت «انحطاط نقد خرده بورژوایی»

رفیق سعید، مطلب شما دراین پست و ضمناً مباحث صفحه نظر دهی را مطالعه کردم. با توجه به شناخت نسبی از دیدگاه شما از طریق مطالب و مقالاتتان در این وبلاگ، متاسفانه این پست شما را منطبق با شناخت نسبی خود از دیدگاه های شما و منطبق با یک بحث مارکسیستی مشاهده نکردم. در نتیجه ملاحظاتی به بحث شما دارم که پائین تر به آنها می پردازم اما قبل از آن و با توجه به کامنت هایی که تا کنون در صفحه نظر دهی این پست قرار گرفته لازم میدانم گرایش خود را اعلام کنم. من یک مارکسیست و مدافع ودارای گرایش تروتسکیستی هستم. این موضوع که تروتسکیست ها در ایران "عمل" میکنند یا فقط در اینترنت بحث میکنند بحثی است فرعی. من مدعی فعالیت های گسترده غیر تئوریک تروتسکیست ها در ایران نیستم ( اصلاً مگر چه تعداد تروتسکیست در جامعه ایران که "چپ" آن سالهای طولانی به زیر سیطره استالنیسم بود و هنوز نیز هست وجود دارد) اما شاهد فعالیت های عملی ( یا حتی نظری) گرایشات غیر تروتسکیست که بتوانند شجاعانه از گرایششان دفاع کنند نیز نیستم. از همه منتقدان به تروتسکیست ها که معتقدند این گرایش فعالیت عملی در ایران ندارند ( صرفنظر از صحت یا عدم صحت نظرشان) می پرسم نسبت به کدام گرایش و فعالیت های عملی آن یا آنها چنین ادعایی میکنند. مثلاً نسبت به گرایش استالینیست ها یا مائوئیست ها و یا ... تروتسکیست ها فعالیت عملی ندارند؟ در هر صورت فکر میکنم واکنشاتی به تروتسکیسم در صفحه نظر دهی، بیشتر به این دلیل است که دیدگاه شما با این گرایش تداعی شده است، به خصوص وقتی که بحث مورد نظر با رفرنسی به تروتسکی آغاز میشود. رفرنسی که میتواند حتی در نقد به بحث خود شما هم از آن استفاده کرد. به خصوص در آغاز بحث که به روش اخلاق پرولتری نبود. پائین تر بیشتر در این باره توضیح میدهم.

اما لازم است این را توضیح دهم که نقد اخیر عابد توانچه به جریان حکمتیست ها موجب خشم خرده بورژوایی این جریان شده به طوری که انواع حملات و هوچی گیری و تهدیدها روانه وی شده است. دندان کسانی که گوشت عابد توانچه را جستجو میکند، در لحظاتی، هرچقدر ضد تروتسکیزم هم که باشند، بدشان نمی آید با یکی دو انتقاد آبکی به تروتسکیزم؛ به اصل مطلب یعنی حمایت از هر واکنشی که در تقابل با عابد توانچه باشد بروند.

رفیق گرامی، همانطور که بالاتر توضیح دادم، ورود شما به این بحث مبتنی بر اخلاق پرولتری نیست. آخر به عابد توانچه چه مربوط است که کسی آینده او را به غلط یا درست، بزرگ یا کوچک توصیف کرده است. این توصیف احساسی، هرچند با انگیزه ای رفیقانه اما در هر حال دارای بار احساسی و شاید از روی هیجانی گذرا بوده است، اما بد یا خوب این توصیف از طرف کسی، کمترین ربطی به خود عابد ندارد. خواننده مطلب شما میتواند این چنین احساس کند که شما خواسته اید به هر وسیله ای در همان ابتدای نقد، موضوع نقد را، آنهم دقیقاً به روشی غیر اخلاق پرولتری بی اعتبار کنید. چنین اشتباهی را حتی در انتخاب نام مطلبتان نیز مرتکب می شوید

انتخاب عنوان " انحطاط نقد خرده بورژوایی" کمتر به موضوع بحث مربوط میشود و بیشتر در امتداد ایده انتخابی شما مبتنی بر همان منبع «اخلاق ما و اخلاق آنها» است. به هر رو انحطاط خرده بورژوازی در " نقد" خرده بورژوازی نیست، شعارها و اخلاقیات بورژوازی که پس از پر شدن همه ظرفیت هایش رو به انحطاط میرود است و در این رابطه منافع مادی خرده بورژوازی که با هژمونیک شدن بورژوازی متمایل به آن میشود نیز مستقیماً تحت تاثیر این انحطاط قرار می گیرد. این منافع مادی الزاماً همان "نقد" خرده بورژوازی نیست که در معرض انحطاط قرار می گیرد.
نقد به فعال دانشجویی مانند عابد توانچه اگر بخواهد مبتنی بر اخلاق پرولتری و به دور از اخلاقیات حاکم باشد چاره ای ندارد به جز آنکه وی را به مثابه یکی از فعالین برجسته و به طور مشخص از رهبران عملی جنبش دانشجویی در دوره پیش در نظر گرفته و نقد خود را به چنین کسی مطرح کند. متاسفانه در نقد شما به ایشان کمترین اثری از این جنبه وجود ندارد. مگر آنکه شما به کلی منکر ویژگی های یاد شده در عابد توانچه باشید! شما به درستی در مخالفت با توصیف سعید حبیبی از عابد توانچه آغاز کرده اید اما برای آنکه کار نقد به وی سهل شود، آنچه که او از عابد توصیف کرده است را مورد نقد قرار داده اید و نه واقعیت موجود در هویت عابد توانچه. واقعیتی که شما اکنون هم متوجه آن نشده اید اما گرایشی که عابد به آنها نقد کرد به خوبی این ویژگی ها را دریافت کرده بود و به همین دلیل به سراغ وی می رفت تا شاید عکسی در کنار هم بگیرند. آنها سعی می کردند بر روی کسی تاثیر بگذارند که خود در حال تاثیر پذیری از وی بودند. ضربه وارد شده به جنبش مانع نتیجه گیری و عامل توقف این روند شد.

شما در ابتدای این بحث نوشته اید:
« زمانی سعید حبیبی در باره عابد توانچه نوشت،او از بزرگترین رهبران مارکسیسم-لنینیسم ایران خواهد شد البته اگر زنده بماند.عابد توانچه زنده ماند و اکنون به جای رهبری مارکسیسم-لنینیسم از بالای کوه "بازخوانی" ده فرمان خود را صادر می کند و کوبنده ترین نقدها را نه متوجه واپسگرایان بلکه متوجه انقلابیونی می کند که تحت پیگرد واپسگرایان قرار دارند»
رفیق، به نظر من این سبک آنالیز کردن یک سبک مارکسیستی نیست. این سبک مجاهدینی در یک نقد است. هرگاه به آنها نقد کنید دقیقاً همین را خواهند گفت. این که به جای نقد واپسگرایان چرا ما را نقد میکنید

اولاً نقد به حکمتیست ها نمیتواند در یک مرحله ای جداگانه و به عبارت ساده، پس از نابودی واپسگرایی شروع شود. در مبارزه مارکسیستی علیه واپسگرایی، نقد به انواع گرایشات انحرافی ( مثلاً حکمتیست ها) نه تنها موضوعی جدا از این مبارزه نیست بلکه اتفاقاً همزمان و برای پیشبرد همین مبارزه است. اما چون موضوع بحث شما به نقد عابد توانچه نسبت به حکمتیست ها است پس خوب است به همین مشخصی روشن شود که وی چه موقعی میتواند و یا حق دارد به نقد حکمتیست ها و عملکرد مخرب آنها در جنبشی بپردازد که خود یکی از فعالین شناخته شده آن جنبش است؟ آیا شما میتوانید مرز منطقی برای ورود عابد توانچه به نقد کسانی که آنها را " انقلابیون" خطاب کرده اید ترسیم کنید. آیا برای شما لازم به توضیح است که عابد توانچه حتی دیرتر از زمان لازم و به موقع و پس از انواع مبارزات با واپسگرایی و تحمل انواع فشار به دلیل همین مبارزه، وارد نقد به گرایشی شد که معتقد بود به جنبشی که وی در آن فعال است ضربات جبران ناپذیر وارد کرده است. در هر صورت رفیق گرامی، به نظر من برای عابد توانچه، واکنش به واپسگرایی " نقد" نیست بلکه «نفی» آن؛ و آن هم از طریق مبارزه عملی است که بخشی از همین مبارزه عملی بحث و نظر و مشخصاً نقد به گرایشات انحرافی است که مسیر مبارزه با واپسگرایی را به بیراهه میکشانند. شما در قسمت دیگری نوشته اید:
« تمامی نقد های واپسگرای عابد توانچه در لفافه ضرورت نقد گرایشات فرصت طلب در چپ دانشجویی صورت می گیرد.گویا فرصت طلبان حزب حکمتیست با سوق دادن دانشجویان ازادی خواه و برابری طلب به سمت اکسیونیسم و اوانتواریسم محملی را برای سرکوب گرایش چپ در دانشگاه مهیا کردند.پیش فرض چنین دیدگاهی این است که اگر رهبری داب به یک حزب سیاسی متمایل نمی شد و اکسیون 13 اذر سال 1386 را سازمان نمی داد داب می توانست مانند گذشته به فعالیت خود ادامه دهد. اما این دیدگاهی است که ابدا قادر به درک خصلت فاشیستی دولت سرمایه داری وابسته حاکم بر ایران نیست.این دیدگاهی است که دولت جمهوری اسلامی را نه یک دولت فاشیستی بلکه دولتی متعارف و اخلاقی می داند که دستانش را به سرکوب الوده نمی کند مگر اینکه با "نااخلاقی"و"تندروی"مخالفانش روبرو باشد.»
در متن بالا چند موضوع مهم طرح شده که لازم است بر سر آنها مکث شود.
شما دولت حاکم در ایران را، هم در این قسمت از نوشته و هم در سایر بخش های همین نوشته یک «دولت وابسته سرمایه داری» توصیف کرده اید. در جایی این دولت را دارای "خصلت" فاشیستی و در جایی دیگر "دولت" فاشیستی معرفی کرده اید. به نظر من این بحث ها نیز مقایر با تحلیل مارکسیستی از دولت سرمایه داری در ایران است. در مباحث مارکسیستی اصولاً " دولت وابسته سرمایه داری" بی معنی است وشخصاً جایی در آثار مارکس با این واژه برخورد نداشته ام. به هر حال بدون نیاز به تمرکز اصلی بر سر این نوع مفاهیم، بد نیست به طور گذارا سوال شود که آیا در مقابل " دولت وابسته سرمایه داری"، قبل از آنکه مشخص شود "وابسته" به چه چیز، آیا "دولت غیر وابسته سرمایه داری" هم وجود دارد!؟ اگر منظور شما از وابستگی، وابستگی دولت سرمایه داری در ایران به تکنولوژی دول سرمایه داری پیشرفته باشد من نیز با آن توافق دارم اما به نظر نمی رسد که بیان این خصوصیت نیازمند تعریف "وابستگی" باشد. ولی اگر منظور از این وابستگی همان مفهوم استالینیستی وابستگی به امپریالیسم است، در اینصورت با آن توافق ندارم. سرمایه داری در ایران بخشی از سرمایه داری جهانی است اما نه تکامل یافته در حد کشورهای امپریالیستی ونه به معنی چیزی جدا اما "وابسته" به آنها بلکه حتی تنفس و کل بقای این پیکره در یک سیستم اجتماعی به نام سرمایه داری جهانی تعریف میشود. یاد آوری دوره تلخ تقسیم بندی دولت های سرمایه داری به "وابسته به امپریالیسم" و " سرمایه داری ملی" ( سرمایه داری کمپرادور و سرمایه داری ملی) که از یکی در مقابل دیگری حمایت می شد، همان دیدگاه "واپسگرایی" که سالها مبارزه ضد سرمایه داری را به عقب راند بسیار دردناک است. اما در هر حال، تحلیل از دولت سرمایه داری حاکم در ایران بر اساس " وابسته" یا غیر از آن یک چیز است و همزمان معرفی همان دولت به عنوان "دولت فاشیستی" چیزی کاملاً متفاوت با آن.

صاحبان عظیم ترین سرمایه ها و بزرگترین امپراطوری های مالی در ایران یا مستقیماً در دولت ( منظور حکومت موجود است) حضور دارند و یا دارای نمایندگانی در حکومت هستند که ثروتشان سر و ته ندارد. یک تحلیل مارکسیستی از دولت بر اساس پایگاه طبقاتی دولت که در ایران پایگاه سرمایه داری است میباشد، آیا پایگاه طبقاتی فاشیسم سرمایه داری است که اکنون دولت فاشیستی خود را بر سر کار دارد؟ ممکن است میزان سرکوبگری حکومت موجود در ایران که هیچ دست کمی از میزان سرکوبگری یک دولت فاشیستی ندارد عامل اشتباه در بیان دولت فاشیستی به جای دولت سرمایه داری شود اما پایگاه طبقاتی فاشیسم خرده بورژوازی و اقشار مرفه میانی است که مبتنی بر ناسیونالیسم و نژاد پرستی دولت تشکیل میدهد؛ پایگاه طبقاتی دولت سرمایه داری ایران طبقه سرمایه دار ایرانی است و سرمایه داری غیر متعارف در ایران به ناچار نیازمند دولتی میشود که عملکرد «شبه فاشیستی» داشته باشد. هرچند چنین عملکردی گاهی با بخش هایی از خود همین سرمایه داری در ایران در تناقض قرار می گیرد و هرچند همین سرمایه داری در نیاز به انطباق با سرمایه داری جهانی، به جهت حفظ بقای خویش، با دولت دست ساخت خویش مشکل اساسی پیدا میکند اما این تناقضات را میتوان در مسئله ناموزون و ناقص الخلقه بودن سرمایه داری در ایران گذاشت که به هر حال ربطی به دولت فاشیستی ندارد.

کاملاً قابل درک است که این میزان فشار موجب بروز تحلیل های عجولانه شود. مثلاً امین قضایی از فعالین " داب" در هنگام اوج فشار، در آخرین مطلب وبلاگ خود خطاب به "رفقا" توضیح می دهد که "این دولت واقعاً سرمایه داری است و یا اینکه ما واقعاً با یک دولت فاشیستی روبرو هستیم" ( نقل به مضمون) چنین تحلیل های از روی هیجانات فوری، قبل از نیاز به بر رسی دقیق پیرامون آن نیازمند دقت به واکنش متناقض تحلیل گر آن در واکنش به، به قول خودشان " دولت فاشیستی" است. آیا تحلیل گران از چنین دولتی این را میداستند، یعنی میدانستند که با یک دولت فاشیستی روبرو هستند و کاملاً علنی به مناسبت 16 آذر خود را از بدنه دانشجویی جدا کرده تا بتوانند شعارهای مورد نظر خود که کاملاً بی ربط به جنبش دانشجویی و به خصوص جنبش کارگری بود را محور کنند؛ و یا پس از وارد شدن ضربه متوجه شدند که این دولت یک دولت فاشیستی است!؟ اگر این ضربه، یعنی دستگیری فعالین دانشجویی، زندان و شکنجه و اعتراف گیری و به تدریج آزادی آنها مواد واساس تحلیل دولت فاشیستی است پس باید برای همین دولت در دهه شصت، تحلیل اولترا فاشیسم داشت و یا اصلاً بی تحلیل باقی ماند.

یکی از شباهت های فوق العاده دولت موجود در ایران با یک دولت فاشیستی، سرکوب و جلوگیری از شکلگیری هر تشکلی که ازمدار خود خارج باشد است. وظیفه مارکسیست ها در شرایط حکومت فاشیستی، در شرایطی که هیچ تشکلی اجازه حیات و شکلگیری ندارد، ایجاد «جبهه واحد» است. اما حتی در شرایط فاشیستی در گذشته، تعداد زیادی از احزاب و اتحادیه های بزرگ کارگری از قبل وجود داشته که پایه های اصلی جبهه واحد در یک کشور یا حتی در یک قاره علیه فاشیسم میشوند. درایران هیچ تشکل کارگری که از قبل اعلام موجودیت کرده باشد و مخفی یا علنی حیات خود را حفظ کرده باشد وجود ندارد و در نتیجه ایجاد یک جبهه واحد بدون پایه اصلی و واقعی میشود. در نتیجه برای مارکسیست هایی که مسیرهای مبارزه را در پراتیک درست تشخیص میدهند، در چنین شرایطی موضوع «اتحاد عمل» مطرح میشود. اتحاد عمل که نه همان جبهه واحد است و نه ائتلاف و نه یک تشکل بلکه اتحاد بر سر یک یا چند مطالبه یا یک یا چند شعار ( مثلاً اجرای مراسم 16 آذر) در بین یک سری گرایشات که بر سر یک موضوع مشخص توافق دارند میباشد. در این وضعیت متحدین چاره ای ندارند به جز حفظ اتحاد عمل خویش بر سر حتی فقط یک مطالبه ( مثلاً آزادی بیان). وقتی تحلیل از دولت دولت فاشیستی است و وقتی میدانیم دولت فاشیستی هر حرکتی را در نطفه خفه میکند چگونه میتوان یک تشکل دانشجویی ایجاد کرد که شعار محوری آن یک شعار کلی و عمومی است اما همان شعار میبایست درروزی دیگر و توسط فقط اعضای همان تشکل بیان شود و نه در یک اتحاد عمل گسترده!؟

اگر در تقابل با دولت فاشیستی موجود تشکیلات دانشجویی به نام "داب" بوجود آمد که کاملاً علنی فعالیت می کرد اما دارای هیچ اصول و هدف اساسی مارکسیستی نبود، اگر عضویت در آن نیازمند توافق بر سر یکسری اصول مارکسیستی از قبل تعیین شده نبود بلکه در عمل فقط همان اتحاد عمل دانشجویی به حول یک سری مطالبات دمکراتیک بود، ( مثلاً آزادی- برابری)چرا میبایست زحمات و تلاش های اعضای این اتحاد عمل به حساب تشکیلاتی واریز شود که در تقابل با "دولت فاشیستی" حضور تشکیلات حزبی ندارد!! گیریم که واقعیت همین بود و هر آنچه این "تشکل" یا طیف اتحادعمل انجام داد همان بود که آن « حزب» دستور فرموده بود، در اینصورت اولاً این حزب دیگر یک حزب "انقلابی" محسوب نمیشود زیرا در شرایطی که توانسته است خود را به مثابه حزب طبقه کارگر ساخته و معرفی کند، مشغول نفوذ در اتحاد عملی است که برای اجرای آن کمترین نیازی به حضور یک حزب نیست بلکه از یک اتحاد عمومی بین گرایشات مختلف نظری نیز میتواند شکل گیرد. ثانیاً، در شرایطی که میتوان حزب ساخت ( مثلاً حزب حکمتیست) دیگر برای فعالین این حزب چه نیازی به ایجاد اتحاد عمل تحت لوای تشکل دانشجویی و مضمون دادن به آن از طریق "چپی گری" است. در نتیجه دو حالت وجود دارد. اگر "داب" را یک حزب ساخته است و به اعضای آن واقعیت را نگفته است، این حزب علاوه بر تناقض خویش، یعنی تناقض در فعالیتی که میتواند به مثابه یک حزب انقلابی عمل کند با تنزل آن در سطح یک حرکت ( گیریم با سرو صدا) اما بدون محتوی سوسیالیستی، میبایست یک جریان بر اساس شارلاتانیسم نیز باشد که با احساسات و انگیزه های اعضای آن که بدون کمترین سمپاتی به این حزب، در چنین اتحاد عملی همه انرژی خود را میگذارند بوده باشد. نقد به این شارلاتانیسم اگر در خدمت مبارزه با واپسگرایی نباشد پس چیست؟ اگر چنین مبارزه ای که میبایست تقویت شده تا بتوان با عبور از آن نطفه های تشکلات مستقل در آینده را پایه ریزی کرد یعنی « انحطاط نقد خرده بورژوازی» پس لابد حزب مصادره کننده فعالیت های صادقانه دانشجویان مبارز واقعاً یک حزب انقلابی است و در واقع او است که با واپسگرایی "مبارزه انقلابی" می کند!
موضوع دیگری که در نوشته شما قابل مکث است این است : « فرض چنین دیدگاهی این است که اگر رهبری داب به یک حزب سیاسی متمایل نمی شد و اکسیون 13 اذر سال 1386 را سازمان نمی داد داب می توانست مانند گذشته به فعالیت خود ادامه دهد»
به نظر می رسد که فرض شما نسبت به یک تشکل نیز لزوماً تشکلی وابسته به یکی از احزاب موجود می باشد. اگر چنین نباشد و اگر سیطره یک حزب بر تشکلی استقلال آن تشکل را از بین برده و زمینه از هم پاشی شیرازه آن به وسیله یورش دولت سرمایه را کاملاً فراهم کند تکلیف واکنش فعالین آن تشکل واقعاً چیست؟ آیا در آنصورت مجاز اند که حزب مصادره کننده را نقد کنند و آیا این نقد " انحطاط نقد خرده بورژوازی " محسوب خواهد شد!؟
شما در بحث خود مفصلاً در مورد پیدایش بحران و به این سبب ایجاد زمینه یورش دولت سرمایه داری به فعالیت های سیاسی پرداخته اید و آنچنان دراین بخش متمرکز شده اید که اولاً فراموش کرده اید چنین سرکوب هایی درایران از ابتدای پیدایش دولت حاکم تا کنون و در دوره بحران یا رونق همواره وجود داشته است. و ثانیاً باز فراموش میکنید که شکل گیری محافل و تشکلاتی ( مثلاً "داب") در شرایط همین بحران بوده و نه در دوران رونق و شکوفایی سرمایه داری ایران. مسئله ای که در اینجا باید دقت شود این است که در هر حال چنین تشکلاتی، در دوره بحران یا رونق ایجاد شده و باز ایجاد خواهند شد. سازندگان واقعی چنین تشکلاتی که در زمین سرمایه داری قرار دارند و با ابتکارات غریزی و آگاهانه خود کوشش میکنند تشکل خود را در مقابل حمله مصون کنند، به هیچ وجه مایل نیستند که بهانه سرکوب آنها وابستگی این یا آن تشکل به این یا آن حزب باشد. هرچند برای دولت سرمایه داری نیازی به دلیل و برهان برای سرکوب وجود ندارد اما این موضوع نمیتواند کسی را مجاب کند که از استقلال یک تشکل صرفنظر کرده و شاهد تاراج تمام زحمات و تلاش ها و تحمل فشارها فعالین یک تشکل توسط یک حزب خود ساخته باشد و بدتر آنکه اجازه واکنش به چنین حزبی را به این دلیل نداشته باشد که موضوع مبارزه با واپسگرایی است!
رفیق گرامی آنچه که شما در نقد عابد توانچه کمتر به آن دقت کرده اید دفاع ایشان از " داب" و تقابل او با مصادره کنندگان دستاورد آن است. حرف حساب عابد توانچه این است که "داب" متعلق به سازندگان اصلی آن است و نه مصادره کنندگان آن. و در دفاع از آن است که جریان فرصت طلب حکمتیست را به درستی مورد نقد قرار می دهد. در نقد شما به عابد نه تنها هیچ اشاره ای به این مصادره کنندگان نشده است بلکه به دلیل فرو رفتن در عمق تئوری بحران سرمایه داری، کاملاً فراموش میکنید که به هر حال واقعیت این است که جریان فرصت طلب حکمتیست زمینه ( بهانه لازم) حمله به جریان " داب" را فراهم و حتی آن را تشدید کرده بود.
کسی که این جریان را نقد کرد از آسمان به زمین نیامده بلکه کسی بود که همه دوره های بازجویی و فشارها را تحمل کرده و از هیچ کس از یارانش درخواست همکاری با بازجوها را نکرده و هیچ تکنویسی نداشته و... دقیقاً چنین فرد مبارزی است که در دفاع از آنچه با دستان خود و یارانش ساخته بود جریان فرصت طلب حکمتیست را به نقد گرفت اما در نقد شما به او، فردی انتزاعی بی ارتباط با مبارزه ودور از واقعیت تصور شده که به جای مبارزه با واپس گرایی با "جریان انقلابی" مبارزه میکند. این فرض و تصور صحیح و منطبق با اخلاق انقلابی نیست.
رفیق گرامی، مادام که احزاب خودساخته ای نظیر حکمتیست وجود دارد و مادام که این احزاب برای حفظ بقای خویش شیره فعالیت های سایرین را می کشند تا خود را سرپا نگاه دارند، موضوع نقد به آنها، قبل از آنکه تشکل مستقلی بوجود آید و برای آنکه تشکلی مستقل بوجود آید در دستور کار است. مگر آنکه تعریف شما از استقلال یک تشکل استقلال از احزاب موجود نباشد. پیش رفت مبارزه طبقاتی تا کنون در تائید حفظ استقلال تشکلات موجود از احزاب موجود است. به نظر محال میرسد که برای بار دیگر، مثلا تشکلی در دانشگاه شکل بگیرد اما در همان لحظه شکلگیری محکم ترین تدابیر برای حفظ استقلال آن در نظر گرفته نشود. اگر در آینده چنین شد، و اگر نقدی به آن تشکل لازم شد، این نقد هرچه میتواند باشد به جز آنکه گفته شود "موضوع مبارزه با واپسگرایی است و نه حفظ استقلال یا عدم استقلال یک تشکل". نقد عابد توانچه به جریانی مثل حزب حکمتیست، قبل از آنکه به معنی حمله به یک حزب به جای مبارزه با واپسگرایی باشد دفاع از استقلال یک تشکل برای تداوم تقابل با واپسگرایی است. در نتیجه نقد به مباحث اخیر عابد توانچه می بایست قطعاً با ارائه نظریاتی پیرامون استقلال تشکلات موجود از دولت و احزاب باشد.
عابر سرخ
اول خرداد 87

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 12:51  توسط سعید دهقانی  | 

انحطاط نقد خرده بورژوایی

در دوره پیروزی واپسگرایی،جنابان دموکرات،سوسیال دموکرات،انارشیست و دیگر نمایندگان اردوگاه "چپ" تراوشات اخلاقی خود را به دو برابر حد عادی می رسانند،همان طور که ادم های ترس خورده دو برابر بیشتر عرق می کنند.روی سخن این اخلاق مندان که به روش خود از بالای کوه موعظه می کنند و ده فرمان خود را صادر می کنند بیش از انکه به واپسگرایی پیروز باشد متوجه انقلابیونی است که تحت تعقیب واپسگرایان قرار دارند.زیرا که گویا با "زیاده روی" و اصول" نا اخلاقی"خود باعث تحریک و.اپسگرایی شده،بهانه لازم را برای توجیه اخلاقی کارشان به انها داده اند.

لئون تروتسکی«اخلاق ما و اخلاق انها»

زمانی سعید حبیبی در باره عابد توانچه نوشت،او از بزرگترین رهبران مارکسیسم-لنینیسم ایران خواهد شد البته اگر زنده بماند.عابد توانچه زنده ماند و اکنون به جای رهبری مارکسیسم-لنینیسم از بالای کوه "بازخوانی" ده فرمان خود را صادر می کند و کوبنده ترین نقدها را نه متوجه واپسگرایان بلکه متوجه انقلابیونی می کند که تحت پیگرد واپسگرایان قرار دارند

تمامی نقد های واپسگرای عابد توانچه در لفافه ضرورت نقد گرایشات فرصت طلب در چپ دانشجویی صورت می گیرد.گویا فرصت طلبان حزب حکمتیست با سوق دادن دانشجویان ازادی خواه و برابری طلب به سمت اکسیونیسم و اوانتواریسم محملی را برای سرکوب گرایش چپ در دانشگاه مهیا کردند.پیش فرض چنین دیدگاهی این است که اگر رهبری داب به یک حزب سیاسی متمایل نمی شد و اکسیون 13 اذر سال 1386 را سازمان نمی داد داب می توانست مانند گذشته به فعالیت خود ادامه دهد. اما این دیدگاهی است که ابدا قادر به درک خصلت فاشیستی دولت سرمایه داری وابسته حاکم بر ایران نیست.این دیدگاهی است که دولت جمهوری اسلامی را نه یک دولت فاشیستی بلکه دولتی متعارف و اخلاقی می داند که دستانش را به سرکوب الوده نمی کند مگر اینکه با "نااخلاقی"و"تندروی"مخالفانش روبرو باشد.

البته از کشیشان سوسیالیزم اخلاقی که انقلابیون را به خاطر پوشیدن "لباس های مارک دار"و مصرف "مشروبات الکلی" سرزنش می کنند ابدا بعید نیست که اینگونه دولت سرمایه داری سرکوبگر جمهوری اسلامی را غسل تعمید دهند اما از دیدگاه مارکسیسم مساله کاملا متفاوت است.از دیدگاه نقد مارکسیستی سرکوب داب بخشی از پروژه جمهوری اسلامی برای تحمیل پیامد های بحران سرمایه داری به طبقه کارگر ایران در سکوت بود. درک این واقعیت نیازمند درک ماهیت دولت سرمایه داری از یک سو و دولت سرمایه داری وابسته از سوی دیگر است.

دولت سرمایه داری،روبنای سیاسی مناسبات اقتصادی و مدافع هژمونی سرمایه بر نیروی کار است.عمل دولت سرمایه داری نیز تابعی از سطح مبارزه طبقاتی است.در شرایط رکود مبارزه طبقاتی،دولت سرمایه داری با ابزار های پول،قانون و ایدئولوژی حاکمیت سرمایه بر نیروی کار را نگهبانی می کند. اما با حاد شدن مبارزه طبقاتی این ابزارها کارکرد خود را از دست می دهند و دولت سرمایه داری بار دیگر به مبنای وجودی خود یعنی قهر عریان برای حفظ مناسبات بین سرمایه و نیروی کار رجوع می کند.شرایطی که شیوه های غیر مستقیم هژمونی طبقاتی را بی اثر می کند و دولت سرمایه داری را وا می دارد که در مواجه با نیروی کار قهر عریان را به کار گیرد در واقع برایند بحران اقتصادی در جامعه سرمایه داری است.در شرایط بحران اقتصادی ساختارهای جامعه سرمایه داری که تا پیش از این تغییر ناپذیر جلوه می کردند به لرزه در می ایند وهمراه با ان ایمان به تغییر ناپذیری وضع موجود و ایمان به قانون و ایدئولوژی بورژوایی نیز سست می شود. به این ترتیب شرایط عینی و ذهنی برای عروج انقلابی طبقه کارگر مهیا می گردد. در این شرایط دولت سرمایه داری که که عقلانیت و واقعیت خود را از دست داده است چاره ای جز کاربرد قهر عریان پیدا نمی کند.بنابراین سرکوبگری ذات دولت سرمایه داری در شرایط بحران ساختاری است.

اما دولت سرمایه داری وابسته اگر چه ماهیتا جدا از دولت سرمایه داری به شکل عام نیست اما به لحاظ ساختاری با ان متفاوت است.سرمایه داری وابسته در حقیقت سرمایه داری در شرایط بحران دائمی است.در جوامع سرمایه داری وابسته باراوری تولید به دلیل سلطه امپریالیسم از یک سو و عقب افتادگی تکنیک تولید از سوی دیگر پایین است.تحت این شرایط منهای بخش هایی که در ارتباط با نیازهای سرمایه داری متروپل عمل می کنند (عمدتا تولید مواد خام) تولید در بخش های دیگر تنها از راه استثمار وحشیانه طبقه کارگر به سوداوری می رسد.بخش هایی هم که در ارتباط با نیاز های سرمایه داری متروپل عمل می کنند اگر چه باراوری بالایی دارند اما از انجا که وظیفه کسب فوق سود های امپریالیستی برای سرمایه داری متروپل را بر عهده دارند تحت همین استثمار وحشیانه کار نگاه داشته می شوند.بنابراین تولید در سرمایه داری وابسته تنها از رهگذر بالاترین حد استثمار طبقه کارگر است که می تواند تداوم یابد.حد بالای استثمار طبقه کارگر در جوامع سرمایه داری وابسته که خود را در دستمزدهای پایین و شرایط غیر انسانی کار نشان می دهد اگر چه سوداوری سرمایه را تضمین می کند اما در عین حال به حاد شدن جریان مبارزه طبقاتی در این جوامع می انجامد و در اینجاست که دولت این جوامع یعنی دولت سرمایه داری وابسته نقش خود را اشکار می کند.کارکرد دولت سرمایه داری وابسته سرکوب اعتراض طبقه کارگر به این وضعیت و سرکوب هر گرایشی است که پایان سکوت طبقه کارگر در برابر این وضعیت را تبلیغ می کند.دولت سرمایه داری وابسته در حقیقت نگهبان مسلح مناسبات مبتنی بر کار ارزان و کارگر خاموش است.

سرکوب دانشجویان ازادی خواه و برابری طلب را در دو سال گذشته باید در متن چنین مناسباتی درک کرد.تئوری و پراتیک داب به عنوان یک جریان مارکسیستی ضرورتا در برابر کارکرد اساسی دولت سرمایه داری وابسته جمهوری اسلامی یعنی تحمیل شرایط استثمار به طبقه کارگر ایران قرارداشت .در حقیقت پراتیک داب با هر مایه از ناپختگی پایان سکوت طبقه کارگر در مقابل شرایط تولید سرمایه داری وابسته را تبلیغ می کرد و به این اعتبار در مقابل ذات وجودی دولت جمهوری اسلامی قرار داشت. این واقعیت نشان می دهد که ارتباط دادن سرکوب داب به اوانتواریسم یا نفوذ گرایشات فرصت طلب اگاهانه یا نا اگاهانه تلاشی در جهت پنهان کردن ذات دولت سرمایه داری سرکوبگر جمهوری اسلامی و تلاشی برا ی غسل تعمید این دولت فاشیستی است.اما این مشخصا روشی است که عابد توانچه برای بازخوانی تاریخ داب در پیش گرفته است.استفاده از چنین متدی از یک سو ذات سرکوبگر دولت سرمایه داری جمهوری اسلامی را پنهان می کند و از سوی دیگر بدبینی نسبت به گرایشات انقلابی و ناامیدی نسبت به اینده مبارزه انقلابی را دامن می زند.پنهان کردن ذات سرکوبگر دولت سرمایه داری،بدبینی نسبت به گرایشات انقلابی و نا امیدی نسبت به اینده مبارزه انقلابی هر سه در حوزه سرکوب ایدئولوژیک دولت سرمایه داری قرار دارند.به این ترتیب در حالی که دولت سرمایه داری پروژه سرکوب عریان خود را به پیش می بردعابد توانچه در حال پراکتیزه کردن برنامه سرکوب ایدئولوژیک این دولت است.

نتایج عینی و ذهنی متد عابد توانچه در بازخوانی تاریخ داب نشان می دهد که چگونه نقد خرده بورژوایی یعنی نقدی که متکی بر درک مارکسیستی نباشد در خدمت دستگاه سرکوب دولت سرمایه داری قرار می گیرد و برنامه های سرکوب ایدئولوژیک این دولت را پراتیک می کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 12:45  توسط سعید دهقانی  | 


لنین،اسطوره زحمتکشان

نظریه پرداز و پراتیسین برجسته مارکسیسم،رهبر انقلاب اکتبر سال 1917 و آموزگار فراموش ناشدنی طبقه کارگر،ولادمیر لنین به درستی اسطوره زحمتکشان جهان است.ستایش از لنین ستایش از ان میراث های تئوریکی و پراتیکی است که این رهبر غلبه ناپذیر برای طبقه بالنده برجای گذاشته است.رجوع به این میراث ها نشان می دهد که چگونه ستایش از لنین مرزهای کیش شخصیت خرده بورژوایی را درمی نوردد.

او که ژرفنای زندگی و مبارزاتش با زندگی و مبارزات کارگران و زحمت کشان درامیخته بود به سرعت از سنت های نارود نیکی و عموم خلقی حاکم بر اپوزسیون روسیه فاصله گرفت و بیان عملی ارمان های طبقه کارگر را در مارکس و مارکسیسم یافت و به این ترتیب بود که او پس از مارکس به بزرگترین اموزگار طبقه کارگر تبدیل شد.

درک عمیق مارکسیسم و کاربست ماتریالیسم دیالکتیک در هر مرحله از مبارزه طبقاتی پرولتاریا به لنین بینشی داد که همواره او را از سایر سخنگویان طبقه کارگر متمایز می کرد.در سال های ابتدایی قرن بیستم در حالی که جنبش کارگری زیر اوار انحرافات ناشی از تسلط اپورتونیسم و رفرمیسم بر انترناسیونال دوم،در گسترده ترین بحران خود به سر می برد، این لنین بود که با مبارزه علیه این انحرافات دیدگاههای حیات بخش مارکسیسم برای طبقه کارگر را احیا کرد.

احیای نظریه انقلاب پرولتری،احیای نظریه مارکسیستی دولت و احیای ایده حزب پیشتاز پرولتاریا اوج دست اوردهای تئوریکی و پراتیکی بود که لنین در مبارزه علیه اپورتونیسمی که دیگر نه نماینده طبقه کارگر بلکه نماینده اشرافیت کارگری شده بود به دست اورد و همین دست اوردها بزرگترین راهنمای طبقه کارگر روسیه در انقلاب اکتبر سال 1917 شد.

با وجود اهمیت عظیم دیدگاههای لنین درباره انقلاب پرولتری و تحلیل دولت به مثابه سلاح مبارزه طبقاتی،در اینجا ضروری است که به دیدگاههای او درباره حزب پیشتاز انقلابی بپردازیم.حزب پیشتاز انقلابی بزرگترین دست اورد تئوریکی و پراتیکی لنین است.و درست به همین دلیل است که این نظریه اماج حملات اپورتونیست ها و رفرمیست ها قرار می گیرد اما اگاه ترین کارگران انقلابی اهمیت ان را به غریزه درک می کنند.پیش فرض لنین در نظریه حزب پیشتاز انقلابی فعلیت انقلاب پرولتاریایی است.لنین با درک تحول اساسی جامعه سرمایه داری یعنی گذار از سرمایه داری ماقبل انحصاری به سرمایه داری امپریالیستی به این نتیجه ذاتا درست دست یافت که دوران انقلابات دموکراتیک و بورژوایی به پایان رسیده و زمان ان فرارسیده است که پرولتاریا به قیمت انحلال خود کل بشریت را از ستم و سرمایه داری نجات دهد.

اما او اگاه بود که پرولتاریا در انجام این رسالت تاریخی خود با محدودیت های اساسیروبروست .اساسی ترین محدودیت به مساله اگاهی طبقاتی باز می گردد زیرا اگاهی طبقاتی کارگران هیچ گاه به شکل موزون و هماهنگ رشد نمی کند.به عبارت دیگر اگاهی کلیت طبقه کارگر همواره اگاهی مرکب و ناموزون است.بخش هایی از طبقه کارگر تحت تاثیر فساد انگیز اشرافیت کارگری که سطح زندگی خرده بورژوایی رسیده است،ممکن است با گرایش به رفرمیسم و اپورتونیسم اگاهانه یا نااگاهانه به بورژوازی بپیوندد و هدف نهایی جنبش کارگری را در ازای امتیازات سوسیال دموکراتیک کنار بگذارد.اقشاری از طبقه کارگر نیز ممکن است به دلیل وضعیت عینی شان دچار انفعال شوند.این اغتشاش اگاهی بزرگترین مانع طبقه کارگر در راه تبدیل شدن به یک طبقه واحد در مبارزه طبقاتی بر سر قدرت سیاسی است .

لنین دیدگاه خود درباره حزب پیشتاز انقلابی را دقیقا در پاسخ به همین واقعیت یعنی مرکب و ناموزون بودن اگاهی در درون طبقه کارگر ارائه کرد.بنابراین حزب پیشتاز پرولتاریا برخلاف انچه فرصت طلبان می گویند حزبی برای ایجاد انقلاب نیست بلکه حزبی است که در انقلابی که جریان دارد تبدیل به عینیت اگاهی طبقاتی درست کارگران می شود تا مانع از ان گردد که اگاهی های راست و سانتر در درون جنبش کارگری کل طبقه را در مبارزه بر سر قدرت سیاسی به دنباله طبقات دیگر تبدیل کنند.

عینیت اگاهی طبقاتی بودن ذات نظریه لنین درباره حزب انقلابی است.

اکنون که به ضرورت هایی که از دیدگاه لنین حزب را ایجاب می کند پرداختیم ضروری است به ترکیب و ویژگی های چنین حزبی نیز از دیدگاه او بپردازیم.

این واقعیت که پرولتاریا در مبارزه طبقاتی راستین تنها و تنها منافع طبقاتی خود را دنبال می کند اما در عین حال نماینده منافع کل ستم کشیدگان جامعه سرمایه داری نیز هست ریشه در جایگاه دیالکتیکی پرولتاریا در شیوه تولید سرمایه داری دارد.بر اساس درک این واقعیت دیالکتیکی بود که لنین تاکید داشت که حزب پیشتاز انقلابی باید تنها و تنها تشکل اگاه ترین کارگران انقلابی و کمونیست های پیشرو باشد و نه تشکلی از کلیه اقشار ستمکش جامعه سرمایه داری.حزب به مثابه تشکل کلیه اقشار ناراضی جامعه دیدگاهی بود که منشویک ها ان را نمایندگی می کردند.از دیدگاه انها حزب باید نمایندگان کلیه جنبش های اعتراضی و رادیکال را در خود بسیج کند.اما لنین به درستی دریافت که این شرایط فلسفه وجودی حزب و کارکرد اساسی حزب یعنی "عینیت اگاهی طبقاتی درست بودن"را دچار اغتشاش می کند و مانع از ان می شود که حزب در جدال های تاریخی استراتژی و تاکتیک حقیقتا انقلابی و پرولتری را در پیش بگیرد.

البته اموزه لنین درباره حزب انقلابی نه تنها منافاتی با نمایندگی منافع کلیه ستم کشان جامعه سرمایه داری نداشت بلکه انضمامی ترین شکل نمایندگی منافع انها بود زیرا مبتنی بر درک جایگاه دیالکتیکی پرولتاریا در شیوه تولید سرمایه داری و متکی بر درک این واقعیت دیالکتیکی بود که پرولتاریا نمی تواند خود را ازاد نماید مگر اینکه تمامی اشکال ستمگری را از میان بردارد.

امروز در جنبش کمونیستی ایران درک منشویکی از حزب انقلابی را در مباحث"حزب و جامعه"و "حزب وقدرت سیاسی"که مانیفست گرایشات کمونیسم کارگری است می بینیم.کمونیسم کارگری باید به این سوال اساسی پاسخ دهد که دیدگاه حزب به مثابه تجمع کلیه اقشار ناراضی جامعه ایران چه تناسبی با وضعیت دیالکتیکی پرولتاریا در شیوه تولید سرمایه داری و دیدگاه لنین درباره حزب به مثابه"عینیت اگاهی طبقاتی کارگران" دارد.

به هر روی این لنین بود که با کاربست مارکسیسم در شناخت مبارزه طبقاتی مرزهای منشویسم را درنوردید و ایده حزب پیشتاز انقلابی را بیان کرد.حزبی که تشکل اگاه ترین کارگران پیشرو و کمونیست های انقلابی است که در مبارزه طبقاتی به تجسم اگاهی طبقاتی درست کارگران تبدیل می شوند و در عین حال که تنها و تنها برای منافع پرولتاریا یعنی سوسیالیزم مبارزه می کنند،نماینده منافع کلیه اقشار ستمکش جامعه سرمایه داری نیز هستند.

در نهایت باید گفت این سطور حتی نمی تواند اندکی از دست اوردهای عظیم تئوریکی و پراتیکی لنین، این رهبر غلبه ناپذیر طبقه کارگر را بیان کند و نشان دهد که چگونه لنین در نظریه و عمل خود تجسم تز اساسی مارکسیسم بود که"فیلسوفان تا به امروز جهان را تفسیر کرده اند اما مساله بر سر تغییر ان است".نوشتن این سطور تنها یاداوری است به طبقه کارگر برای رجوع دوباره به بزرگترین متفکرانش.به مارکس و به لنین.


منبع:نشریه پرولتاریا شماره3

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:47  توسط سعید دهقانی  | 

درد سرهای صادق زیبا کلام بودن!

یک دانشجوی علوم سیاسی هنگامی که پای سخنان دکتر صادق زیبا کلام در رسانه ها بنشیند با حیرت خواهد دید که این استاد برجسته علوم سیاسی دانشگاه تهران حتی پایه ای ترین احکام علم سیاست را هم نمی داند.اما این دانشجو اگر اندکی با صف بندی نیرو های طبقاتی و سیاسی در ایران اشنا باشد در خواهد یافت که نادیده گرفته شدن پایه های علم سیاست در سخنان زیبا کلام صرفا ناشی از بی سوادی نیست،این قوانین تغییر ناپذیر مزدوری در دستگاه استبداد پاتریمونیال است که سبب می شود موجود حقیری مانند زیبا کلام در دفاع از استبداد و خودکامگی، خاک ولایت فقیه را بر چشم بنیادی ترین حقایق علم سیاست بپاشد.داستان صادق زیبا کلام داستان افلاطون نیست که به سیراکوز رفت،داستان او داستان بارها تکرار شده مزدوری در دستگاه استبداد پاتریمونیال است.

گذشته از انتقاد های خفیف زیبا کلام از حاکمیت که البته ناشی از خصلت انتقادی مکانی است که او دیدگاههای خود را در ان مطرح می کند،ترجیع بند دیدگاههای او در دفاع از نظام جمهوری اسلامی اشاره مکرر به مشارکت مردم در تجمعات سیاسی حکومت یعنی انتخابات و راهپیمایی هاست. از نظر صادق زیبا کلام حضور بخش هایی از مردم در انتخابات و راهپیمایی های حکومت اگر چه نشانه دفاع مطلق انها از عملکردهای مسولان نیست اما نشانه مردمی و دموکراتیک بودن کلیت نظام جمهوری اسلامی است.بر اساس همین دیدگاه "مشارکت سیاسی"است که دکتر زیبا کلام به عنوان مثال استدلال می کند که نظارت استصوابی شورای نگهبان وقفه ای اساسی در خصلت دموکراتیک انتخابات جمهوری اسلامی ایجاد نمی کند چون به هر حال بیش از 50 درصد مردم در این انتخابات شرکت می کنند.(گفتگو با صدای امریکا،چهارشنبه 26 فروردین)

هر چند از فروتنی به دور است اما در اینجا مجبوریم برای اثبات بی پایه بودن دیدگاههای دکتر زیبا کلام در باره مشارکت سیاسی،یکی از پایه ای ترین احکام علم سیاست را به این استاد برجسته علوم سیاسی اموزش دهیم.

از دیدگاه علم سیاست مشارکت سیاسی به هیچ وجه نمی تواند معیاری برای دموکراتیک یا استبدادی بودن یک حکومت باشد.زیرا مشارکت سیاسی هم در نظام های دموکراتیک و هم در نظام های استبدادی وجود دارد.انچه باعث تمایز نظام های دموکراتیک از نظام های استبدادی می شود نه صرف مشارکت سیاسی بلکه نوع مشارکت سیاسی است به همین اعتبار علم سیاست مشارکت سیاسی را به دو نوع تفکیک می کند.

الف)مشارکت خودجوش:در مشارکت خوجوش مردم به واسطه برخورداری نظام سیاسی از تنوع ساختاری و نیز برخورداری نظام های فرعی از استقلال لازم در فرایند های سیاسی شرکت می کنند و به واسطه شرکت در این فرایند ها در دستگاه قدرت صاحب نقش و تاثیر می شوند به این ترتیب که می توانند هدف های نظام سیاسی و راههای نیل به این هدف ها را تعیین کنند.

ب)مشارکت تجهیزی:"مشارکت تجهیزی بر اساس تعلیمات و دستورالعمل های خاص و به صورت سازمان یافته انجام می شود و متاثر از وفاداری ها،احساسات،احترام و یا ترس از نخبگان حاکم است.در این روند مردم به جای برخورداری از نقش و سهیم شدن در فرایند توضیع قدرت عملا به وسیله حاکمان به بیگاری گرفته می شوند"(1)

اکنون سوال اساسی اینجاست.مشارکت بخش هایی از مردم در انتخابات و راهپیمایی های نظام جمهوری اسلامی از کدام نوع مشارکت است؟مشارکت خودجوش که در ان به واسطه وجود تنوع ساختاری در نظام سیاسی،مردم با مشارکت در فرایند های سیاسی عملا صاحب نقش و تاثیر می شوند یا مشارکت تجهیزی که به واسطه احساسات یا ترس از نخبگان حاکم صورت می گیرد و مردم عملا در ان به بیگاری گرفته می شوند؟ پاسخ روشن است.هیچ کدام از هدف های سیاسی نظام جمهوری اسلامی و هیچ کدام از راههای رسیدن به این هدف ها به وسیله مردم و در فرایند مشارکت سیاسی تعیین نمی شود مردم صرفا به وسیله دستگاه استبداد جمهوری اسلامی برای نمایش مشروعیت به بیگاری گرفته می شوند.

اما اینکه دکتر زیبا کلام اصطلاح مشارکت سیاسی را به شکل عام بیان می کند و ان را به مشارکت خودجوش و مشارکت تجهیزی تفکیک نمی کند ابدا ناشی از بی سوادی نیست.پیش از این گفتیم این قانون مزدوری در دستگاه استبداد پاتریمونیال است که سبب می شود او خاک ولایت فقیه را بر چشم بنیادی ترین احکام علم سیاست بپاشد تا مگر سلطان پاتریمونیال-ولایت فقیه- گوشه چشمی به این مزدور حقیر نماید و او را هم به دایره "پیروان"راه دهد.اساسی ترین شکل رابطه قدرت در دستگاه استبداد پاتریمونیال رابطه حامی-پیرو است.پیروان بی چون و چرا از سلطان پاتریمونیال دفاع می کنند و در مقابل سلطان پاتریمونیال نیز به مثابه "حامی"منابع سیاسی و اقتصادی را در بین پیروان تقسیم می کند.این انگیزه ای است که صادق زیبا کلام را به مزدوری ارتجاع می کشاند اما مزدور ارتجاع بودن هم دردسرهای خودش را دارد.عمری با ریا و دروغ زندگی کردن،واقعیت را دیدن،فهمیدن ولی انکار کردن.اینها دردسرهای صادق زیبا کلام بودن است

(1)سیاست های مقایسه ای،دکتر عبدالعلی قوام.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:46  توسط سعید دهقانی  | 

اکنون چه؟

به ضمیمه نکاتی درباره چپ دانشجویی

پیش از این در یادداشت فعلیت انقلاب و وظایف کمونیست ها با طرد دیدگاه اکادمیستی که واقعیت انقلاب را از نظریه و عمل خود حذف می کند به طرح این دیدگاه پرداختیم که در شرایط فعلیت انقلاب وظیفه کمونیست ها مبارزه هر روزه برای ایجاد پیش شرط های انقلاب پرولتاریایی است.

دیدگاه فعلیت انقلاب مبتنی بر درک ماتریالیستی از تاریخ است.از دیدگاه ماتریالیسم تاریخی جامعه سرمایه داری نه یک جامعه طبیعی که همیشه بوده و همیشه نیز خواهد بود بلکه مرحله ای گذرا از تکامل جامعه انسانی است که خود از بطن ویرانه های جامعه فئودالی و درنتیجه انقلابات بورژوایی ایجاد شد.بورژوازی اگرچه در سپیده دمان تاریخ خود با غلبه بر هرج و مرج جامعه فئودالی نیروهای تولیدی و اجتماعی عظیمی را ازاد کرد و پیشرفت هایی را به وجود اورد که تمامی تمدن قدیم در مقابل ان یک پیش تاریخ بود اما در سیر تکامل خود و پس از غلبه بر بازمانده های جامعه فئودالی،خود به طبقه حاکم جدیدی تبدیل شد که منافعی جدا از منافع توده تولید کنندگان یعنی پرولتاریا پیدا کرد.به این ترتیب تکامل جامعه سرمایه داری پروسه جدیدی از پولاریزاسیون طبقاتی را به وجود اورد که در یک قطب ان بورژوازی به عنوان مالک سرمایه و وسایل تولید و در قطب دیگر ان پرولتاریا به عنوان تولید کنندگان سلب مالکیت شده قرار داشت.این جدایی منافع طبقاتی بازتاب تضاد بنیادی تری در شیوه تولید سرمایه داری بود.بورژوازی پس از سلب مالکیت از توده های دهقانی انها را به مثابه کارگران ازاد در دسته های صدها و هزاران نفری در محیط های تولیدی سازمان داد.به این ترتیب تولید خصلتی اجتماعی پیدا کرد در حالی که مالکیت وسایل تولید در دست مالک خصوصی یعنی فرد بورژوا قرار داشت و مالک خصوصی نیز برای افزایش هر چه بیشتر ثروت خود به بهره کشی از کارگران از راه استثمار ارزش اضافی تولید شده به وسیله انان پرداخت.

این قوانین تولید سرمایه داری که هر روز بر قدرت و ثروت طبقه سرمایه دار می افزاید و فلاکت کارگران را تشدید می کند در عین حال بنیان مادی انحلال جامعه سرمایه داری نیز هست.تضاد خصلت اجتماعی تولید با مالکیت خصوصی بر ابزار تولید هم جامعه را به دو قطب متخاصم-بورژوازی و پرولتاریا-تبدیل می کند و هم موجب ایجاد بحران های بی پایان اقتصادی و سیاسی می شود که در نتیجه این بحران ها شرایط برای عمل دگرگون ساز طبقه کارگر مهیا می شود.

بحران ساختاری سرمایه داری که خود را به شکل کاهش قدرت خرید از یک سو و اضافه تولید از سوی دیگر نشان می دهد به سرعت به بحران سیاسی،بحران سرکردگی بورژوازی بر جامعه طبقاتی تبدیل می شود و در این بحران ها مساله تعیین تکلیف قدرت سیاسی در دستور کار طبقات اجتماعی قرار می گیرد.البته کاملا محتمل است که در شرایط ضعف سیاسی،تشکیلاتی و ایدئولوژیکی پرولتاریا بورژوازی بتواند به سادگی و بدون هیچ تکانه انقلابی بحران سیاسی و اقتصادی خود را از سر بگذراند اما با کمترین حد از اگاهی ایدئولوژیک و استقلال سیاسی پرولتاریا دوران بحران اقتصادی به دوران بحران انقلابی و دوران تعیین تکلیف قدرت سیاسی تبدیل می شود.در این بحران ها با حاد شدن مبارزه طبقاتی یا پرولتاریا متکی بر اگاهی طبقاتی و صف مستقل تشکیلاتی خود نظام سرمایه داری را با تمام فلاکت هایش دفن خواهد کرد و بر ویرانه های ان جامعه سوسیالیستی را خواهد ساخت یا بورژوازی متکی بر دستگاه سرکوب خود جنبش کارگری را به خاک و خون خواهد کشید و کارگران را برای اغاز دور تازه ای از انباشت کاپیتالیستی سرمایه به محیط های کار و استثمار باز خواهد گرداند.

در مورد خاص ایران تکانه انقلاب 57 اخرین بحران گسترده اقتصادی و سیاسی سرمایه داری ایران بود که در ان مساله تعیین تکلیف قدرت سیاسی در دستور کار طبقات اجتماعی قرار گرفت.تاریخ نویسان جمهوری اسلامی سعی دارند 22 بهمن 57 را پایان انقلاب مردم ایران معرفی کنند اما تا جایی که به جدال های تاریخ ساز مربوط می شود 22 بهمن تنها نقطه عطف مبارزه خونین طبقات اجتماعی بر سر قدرت سیاسی بود .در این مبارزه پرولتاریای ایران در صورت داشتن صف مستقل سیاسی و اگاهی مستقل از بورژوازی می توانست جمهوری اسلامی را که رسالت تاریخی حفظ نظام سرمایه داری وابسته را بر عهده گرفته بود در هم بشکند و بحران 57 را به بحران اخر سرمایه داری در ایران تبدیل کند اما فقدان پیش شرط های ایدئولوژیک،فرهنگی و سیاسی انقلاب پرولتاریایی جمهوری اسلامی را قادر ساخت که به نمایندگی از سرمایه امپریالیستی طبقه کارگر ایران را به خاک و خون بکشد.خرداد سال 60 و نه 22 بهمن 57 به درستی سال پایان انقلاب مردم ایران و سال شکست طبقه کارگر از ضد انقلاب بورژوا-اسلامی بود و از ان تاریخ به بعد تاریخ فلاکت طبقه کارگر ایران،تاریخ زندان،شکنجه و تاریخ سرکوب مردم ایران چیزی جز نتایج شکست پرولتاریای ایران از ضد انقلاب بورژوا-اسلامی نیست.

البته دیدگاه مارکسیسم نه مرثیه خوانی برای انقلاب 57 بلکه درک این واقعیت است که با اغاز دوباره بحران های انقلابی مساله تعیین تکلیف قدرت سیاسی دوباره در دستور کار طبقات اجتماعی قرار خواهد گرفت.بحران اینده سرمایه داری در ایران بدون تردید بحرانی حاد تر از سال 57 خواهد بود زیرا ترکیب بحران اقتصادی و سیاسی بورژوازی با بحران ناشی از عدم تحقق تکالیف دموکراتیک جامعه ایران را در خود خواهد داشت.گذشته از تکالیف سوسیالیستی که طبقه کارگر ایران در مبارزه برای تحقق ان تنها خواهد بود،این واقعیت نیز که جمهوری اسلامی تنها پس از سرکوب خونین طبقه کارگر توانست دست اورد های دموکراتیک مردم را مصادره کند نشان می دهد که سرنوشت تحقق تکالیف دموکراتیک نیز(مساله ارضی،مساله قومی،مساله دموکراسی،مساله زنان و...) به سرنوشت مبارزه طبقاتی پرولتاریا علیه کلیت نظام سرمایه داری گره خورده است.

این دیدگاهها در نهایت ما را به یک سوال اساسی می رساند.شرایط پیروزی طبقه کارگر در برایند انقلابی اینده و در مبارزه برای سرنگونی نظام سرمایه داری چیست و کدام سبک کار کمونیستی این شرایط را ایجاد خواهد کرد؟

در پاسخ به مساله سبک کار،غالب گرایشات چپ در پی وارد کردن توده کارگران به مبارزه سیاسی هستند و راه نیل به این هدف را پیوند میان پیشرو کمونیست با توده کارگران به عنوان حلقه مفقوده سبک کار کمونیستی می دانند.اما برایند شرایط انقلابی خود توده کارگران را در ابعاد وسیع وارد مبارزه سیاسی خواهد کرد بنابراین مساله اساسی نه وارد کردن توده کارگران به مبارزه سیاسی بلکه این پرسش است که در شرایط برایند انقلابی توده کارگران با پرچم کدام طبقه و کدام ایدئولوژی وارد مبارزه سیاسی خواهند شد.ایا پرولتاریا پرچم طبقاتی خود یعنی سوسیالیزم را در دست خواهد گرفت یا نیروی عظیم طبقاتی خود را در خدمت هژمونیک شدن دیگر طبقات قرار خواهد داد؟

نقش کمونیست ها در جنبش طبقه کارگر به دقیق ترین شکل ممکن خود را در پاسخ به این پرسش ها نشان خواهد داد.اگر کمونیست ها بتوانند نقد طبقه کارگر به جهان موجود را از نقد بورژوایی و انفعالی به نقد سوسیالیستی و انقلابی تبدیل کنند و صفی از کارگران پیشرو و کمونیست های انقلابی را حول یک برنامه انقلابی در یک حزب انقلابی به مثابه عینیت اگاهی طبقاتی کارگران سازمان دهند انگاه در برایند شرایط انقلابی،پرولتاریا با پرچم خود پرچم سرخ سوسیالیزم وارد مبارزه سیاسی خواهد شد و قادر خواهد شد بحران اینده سرمایه داری ایران را به بحران اخر سرمایه داری در ایران تبدیل کند.

نکاتی درباره بازسازی چپ دانشجویی

نداشتن ارتباط با هیچ کدام از گرایشات چپ دانشجویی با وجود اینکه کجدار و مریض دانشجو هستم صلاحیت بحث درباره مسائل درونی این نحله ازچپ را از من گرفته است.به همین دلیل هیچ گاه به شکل فعال وارد مباحث مربوط به چپ دانشجویی نشدم اما مشاهده مقاله ای از رفیق نجما رنجبران در نقد داب انگیزه ای شد تا نکاتی را بیان کنم که بی ارتباط با بحث های اساسی "اکنون چه؟"نیست.نقد رفیق نجما بر دانشجویان ازادیخواه و برابری طلب حاوی نکته اساسی نیست و محور این نقد همچنان این است که داب با اکسیونیسم و اوانتواریسم خود محملی را برای سرکوب گرایش چپ در دانشگاه ایجاد کرده است.اما به گمان من سرکوب نمی تواند کانونی برای نقد داب باشد زیرا سرکوبگری ذات دولت سرمایه داری وابسته حاکم بر ایران است و با تشدید بحران های این دولت با هر سطح از پراتیک قطعا دانشجویان چپ گرا اماج حملات دولت سرمایه داری قرار می گرفتند.از دیدگاه من انچه که می تواند محور نقد داب باشد این مساله است که چرا داب ظرفیت عظیم تئوریک و مبارزاتی خود را به دانشگاه محدود کرد؟دقیق تر بگویم اساسا مساله خود ترم چپ دانشجویی است.رفقایی نفی ترم چپ دانشجویی را به عنوان فرمان ترک سنگر تفسیر می کنند اما واقعیت این است که از دیدگاه متفکران کلاسیک مارکسیسم کارگر،معلم،دانشجو یا روشنفکر بودن تغییری در وظایف کمونیست ها ایجاد نخواهد کرد.وظیفه کمونیست ها متشکل کردن پرولتاریا به عنوان یک طبقه،در هم شکستن دولت سرمایه داری و الغای مالکیت خصوصی است و به این اعتبار سنگر مبارزه هر کمونیستی طبقه کارگر خواهد بود.

نگاهی به پروسه شکل گیری و مبارزات کومله به عنوان یک جریان عمیقا تاثیر گذار در جنبش کمونیستی ایران و کردستان دیدگاه من را بازتر می کند.نطفه شکل گیری کومله تشکیلاتی با عنوان اگر اشتباه نکنم روشنفکران بود که در نیمه دوم دهه 40 در دانشگاه تهران ایجاد شد.این تشکیلات نه به لحاظ کمی و نه به لحاظ تئوریکی ابدا قابل مقایسه با داب نبود با این حال انها هیچ گاه خود را به عنوان چپ دانشجویی تعریف نکردند بلکه به پراتیک کردن خط سیاسی کاری در میان کارگران در مقابل مشی چریکی پرداختند و در پرتو این شکل از پراتیک بود که انها توانستند با وجود همه ابهامات تئوریک به جریانی عمیقا تاثیر گذار در چپ ایران و کردستان تبدیل شوند.

هدف کمونیست ها نقد رادیکال و سرنگونی پراتیک کل واقعیت اجتماعی است و این هدف تنها در اتحاد با طبقه انقلابی یعنی طبقه کارگر امکان پذیر خواهد بود.البته این به معنای نفی مبارزه صنفی و سیاسی در دانشگاه با هدف هژمونیک کردن خط چپ نیست اما فعالیت دانشجویان چپ در دانشگاه تنها باید بخشی از مبارزه انها باشد.سنگر واقعی کمونیست ها درون طبقه کارگر و در کارخانه و خیابان است محدود کردن اگاه ترین و پر شور ترین مبارزان کمونیست به فعالیت صرفا دانشجویی به هدر بردن ظرفیت های انقلابی طبقه کارگر ایران است.از دیدگاه من هر تلاشی برای بازسازی چپ در دانشگاه باید معطوف به تبدیل چپ های دانشگاه به پراتیسین های انقلاب کارگری باشد نه صرفا فعال دانشجویی.

سعید دهقانی

لینک مقاله رفیق نجما رنجبران

www.whatds.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:45  توسط سعید دهقانی  | 

کمونیسم و اخلاق

«در دفاع از اخلاق ماتریالیستی»

یکی از نشانه های نمایان جامعه امروز ایران انحطاط گسترده اخلاق عمومی است.در میان اقشار گسترده ای از مردم رقابت برای نفع بیشتر جای هر نوع عاطفه،گذشت و علایق انسانی را گرفته است.در حقیقت نفع و نه عاطفه قانون حاکم بر روابط اجتماعی در ایران امروز است.ارائه مثال هایی درباره انحطاط اخلاق عمومی بیهوده به نظر می رسد. ما در بطن این شرایط زندگی می کنیم.
ایدئولوگ ها و روحانیون دینی که همواره به دنبال راهی برای حمله به اندیشه های نو هستند،انحطاط اخلاق عمومی را به مدرنیته و «بی دینی» ناشی از ان نسبت می دهند.از دید انها تا قبل از نفوذ تمدن دموکراتیک غرب مردم ایران زندگی عمیقا اخلاقی داشتند اما با گسترش اندیشه های غربی یعنی مدرنیسم،اومانیسم و سکولاریزم بود که انحطاط اخلاق انسان ایرانی اغاز شد.برای درک نمود های واقعی درک مذهبی از مساله اخلاق باید دید نفوذ تمدن غرب کدام تغییر را در ساختار اجتماعی ایران ایجاد کرد که به اعتبار ان روحانیت مذهبی این تمدن را ذاتا غیر اخلاقی می داند.در پاسخ باید گفت ان تغییراتی که در نتیجه نفوذ تمدن دموکراتیک غرب در ساختار اجتماعی به شدت متصلب ایران اغاز شد ایجاد تکانه هایی در وضعیت ازادی زن بود و مشخصا روحانیت مذهبی همین ازادی زن را معیار انحطاط اخلاقی می داند.از دیدگاه ایدئولوژی روحانیت اخلاق یعنی اسارت زن.بنابراین در دوران تاریخی که زن در حصار حرم خانه ها و زیر نقاب و چادر پوشیده شده بود جامعه زندگی عمیقا اخلاقی داشت اما اکنون که زن وارد محیط اجتماعی شده وگام به گام در حال گرفتن ابتدایی ترین حقوق خود از جامعه مردسالار است،زندگی غیر اخلاقی شده است.
در حقیقت نقد مذهبی به انحطاط اخلاق به هیچ وجه به گسترش نفع پرستی در میان مردم اشاره ای نمی کند.از دیدگاه این نقد لبخند زدن به دختر همسایه ،اوج فساد اخلاق و نشانه نزدیک شدن اخرالزمان است اما رواج گسترده نفع پرستی که هر گونه عاطفه و گذشت را در کوران رقابت های تنگ نظرانه دفن می کند،ابدا مساله مهمی نیست.
اکنون باید به این مساله پرداخت که چرا اخلاق مذهبی نمی تواند به نقد ریشه های نفع پرستانه انحطاط اخلاق عمومی یپردازد.پاسخ را باید در ذات خود اخلاق مذهبی جستجو کرد.فرد مذهبی عمل اخلاقی را نه به خاطر عاطفی یا انسانی بودن ان عمل بلکه به خاطر نفعی انجام می دهد که تصور می کند انجام ان عمل در قیامت به او خواهد رساند.سلام کردن 69 نفع دارد و جواب سلام یک نفع!بنابراین ذات اخلاق مذهبی نفع پرستی است با این تفاوت که نفع را نه به دنیای موجود بلکه به اخرت موهوم ارجاع می دهد.ناگفته پیداست اخلاقی که بر چنین بنیانی استوار باشد نه تنها نمی تواند به نقد ریشه های نفع پرستانه انحطاط اخلاق عمومی بپردازد بلکه خود نفع پرستی را در ناخوداگاه معتقدانش بازتولید می کند.
در مقابل این جلوه های اخلاق یا بی اخلاقی که بر ذهن انسان ایرانی سنگینی می کند،پاسخ کمونیسم به مساله اخلاق نمی تواند جدا از ذات روش کمونیستی باشد.کمونیسم واقعیت را در تئوری نقد و در پراتیک سرنگون می کند.از این دیدگاه بیان اینکه در مقابل بنیان نفع پرستانه اخلاق مذهبی باید بنیانی ماتریالیستی و انسانی برای اخلاق تعریف شود بازگشت به ماتریالیسم غیر پراتیک شاگردان هگل و بازگشت به دوران قبل از ایدئولوژی المانی است.یقینا اخلاق کمونیستی اخلاقی ماتریالیستی است.ماتریالیسم یک عمل را به واسطه بار عاطفی و انسانی ان اخلاقی می داند نه به اعتبار مفید بودن ان.بنابراین ماتریالیسم یگانه بنیان عاطفی و انسانی برای اخلاق اینده است اما صرف بیان این واقعیت چیزی را تغییر نمی دهد.مارکس در ایدئولوژی المانی می نویسد«ما این زحمت را به خود نخواهیم داد که به فیلسوفان و خردمندان توضیح دهیم که رهایی انسان با فروکاستن فلسفه،الهیات،جوهر و جز ان به خود-اگاهی و با رهایی انسان از سلطه این عبارات -که هرگز او را از اسارت بازنداشته اند-حتی گامی هم به پیش نمی رود.و نیز به انها توضیح نخواهیم داد که نیل به رهایی واقعی فقط در جهان واقعی و با وسایل واقعی امکان پذیر است»
مارکس به روشنی می اموزد که در نقد کمونیسم از اخلاق ،بیان اخلاق ماتریالیستی به جای اخلاق مذهبی کمکی به رهایی اخلاق از مذهب نخواهد کرد.در حقیقت نقد کمونیسم از اخلاق مذهبی نقد تئوریک و سرنگونی پراتیک ان بنیان های اقتصادی و اجتماعی است که اخلاق مذهبی بازتاب ایدئولوژیکی انهاست.نفع پرستی اخلاق مذهبی بازتاب نفع پرستی جامعه طبقاتی است.بنابراین تنها با انحلال انقلابی بنیان مادی اخلاق مذهبی یعنی جامعه طبقاتی است که می توان اخلاق به راستی انسانی یعنی اخلاق ماتریالیستی را جایگزین اخلاق نفع پرستانه مذهبی کرد
.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:41  توسط سعید دهقانی  | 

فعلیت انقلاب و وظایف کمونیست ها

نگاهی به متون سیاسی و تئوریک جنبش کمونیستی ایران در سالهای اولیه پس از انقلاب 57 و مقایسه ان با ادبیات کنونی این جنبش تفاوتی اشکار را نشان می دهد.نظریه و عمل جنبش کمونیستی ایران در سالهای اولیه پس از انقلاب 57 معطوف به امر انقلاب بود.برای جنبش در ان برهه تاریخی انقلاب در دستور روز قرار داشت و هر نظریه و هر عمل جنبش کمونیستی از این دیدگاه یعنی انقلابی که در جریان بود مورد نقد قرار می گرفت.به بیان دیگر جنبش کمونیستی ایران در ان شرایط اکادمیسم یعنی جدایی نظریه از عمل انقلابی را به طور عام پشت سر گذاشته بود و هر نظریه و هر عمل خود را در ارتباط با واقعیت انقلاب درک می کرد.اما امروز به نظر می رسد برای گرایشاتی در جنبش کمونیستی ایران مساله انقلاب حتی تاثیری نظری هم بر ادبیات سیاسی ندارد.ادبیات کمونیستی این گرایشات به انتقاد از فلاکت های جامعه سرمایه داری و ریشه های اقتصادی بحران های ان محدود شده است.انها به مشاوران اقتصادی بورژوازی تبدیل شده اند و بورژوازی را به ریشه های بحرانش اگاه می کنند.تبدیل شدن این گرایشات از مبارزان کمونیست به مدافعان حقوق بشر اولین نتیجه طبیعی چنین دیدگاههایی است.

به طور خلاصه اگر معطوف بودن نظریه به مساله انقلاب خصلت عام گرایشات جنبش کمونیستی ایران در مقطع انقلاب 57 بود باید گفت جدایی نظریه از عمل انقلابی یعنی اکادمیسم شاخصه گرایشاتی در کمونیسم امروز ایران است.

طرح چنین دیدگاهی در ابتدا یک سوال اساسی را در مقابل ما قرار می دهد.چگونه کمونیسم انقلاب 57،یعنی کمونیسمی که الوده به انواع انحرافات خرده بورژوایی و پوپولیستی بود،کمونیسمی که رشد نیروهای مولده،انقلاب مرحله ای،بلوک چند طبقه و خرده بورژوازی مترقی را تئوریزه می کرد قادرشد نظریه خود را معطوف به واقعیت انقلاب نماید اما کمونیسم امروز ایران که حداقل در سطح نظریه پوپولیسم و انواع انحرافات رویزیونیسم خرده بورژوایی را نقد کرده است قادر نیست واقعیت فعلیت انقلاب را درک کند و نظریه و عمل خود را معطوف به ان نماید؟

در پاسخ باید گفت انقلابی که کمونیسم 57 نظریه و عمل خود را معطوف به ان کرده بود نه انقلابی که کمونیست ها باید سازمان دهند یعنی انقلاب اجتماعی پرولتاریا بلکه انقلاب بالفعل موجود بود.پراتیک کمونیسم 57 در این هدف خلاصه می شد که انقلاب موجود را به نتایج منطقی اش برساند حال ان که انقلاب 57 در ذات خود یک انقلاب سوسیالیستی نبود و بدون فرارفتن از ان حتی امکان تحقق مطالبات دموکراتیک ان نیز وجود نداشت.تنها گرایشاتی چون سوسیالیست های انقلابی و اتحاد مبارزان کمونیست بودند که توانستند تفاوت میان انقلابیگری خرده بورژوایی را با انقلابیگری سوسیالیستی درک کنند و در پرتو این درک بود که انان به نقد کوبنده رویزیونیسم خرده بورژوایی در جنبش کمونیستی ایران پرداختند و توانستند در ان مقطع نظریه و عمل خود را معطوف به واقعیت انقلاب سوسیالیستی و نه صرفا انقلاب نمایند.

در ظاهر کمونیسم رویزیونیست مقطع 57 و کمونیسم اکادمیست امروز ایران مبنای مشترکی ندارند.کمونیسم رویزیونیست نظریه و عمل خود را معطوف به انقلاب بالفعل و خرده بورژوایی و نه انقلاب سوسیالیستی کرده بود حال انکه کمونیسم اکادمیست اساسا نظریه و عمل خود را معطوف به امر انقلاب نمی کند.اما در حقیقت چه رویزیونیسم مقطع57 و چه اکادمیسم امروز ایران هر دو از یک منبع واحد سرچشمه گرفته اند:عدم درک ماتریالیسم تاریخی به مثابه بیان مفهومی گذار ضروری جامعه از سرمایه داری به سوسیالیسم.

ماتریالیسم تاریخی تئوری انقلاب سوسیالیستی است.پرولتاریای رزمنده و پیشروان انقلابی او با سلاح ماتریالیسم تاریخی می توانند در واقعیت رسوخ کنند و در ورای ظواهر موجود گرایش اصلی جامعه سرمایه داری یعنی گرایش به انقلاب پرولتاریایی را درک کنند.ماتریالیسم تاریخی ضرورت سوسیالیزم،مطلوبیت سوسیالیزم و اجتناب ناپذیری انحلال جامعه سرمایه داری را تبیین می کند.نتیجه عدم درک دیدگاه ماتریالیسم تاریخی افتادن در ورطه امپریسم و تجربه گرایی است.در نتیجه دیدگاه امپریستی بود که کمونیسم 57 تنها انقلاب بالفعل را به عنوان انقلاب واقعی درک کرد و هدف خود را تکمیل انقلاب دموکراتیک در ائتلاف با خرده بورژوازی مترقی قرار داد.و در نتیجه همین دیدگاه امپریستی است که کمونیسم اکادمیست قادر نیست فعلیت انقلاب سوسیالیستی را درک کند و نظریه و عمل خود را به ان معطوف نماید.امپریست تنها زمانی انقلاب سوسیالیستی را واقعیت روز می داند که پرولتاریا در دسته های هزاران نفری به کاخ زمستانی حمله کرده باشند.حتی ان زمان هم امپریست فعلیت انقلاب را کاملا درک نمی کند و در مورد زود رس بودن کسب قدرت به پرولتاریا هشدار می دهد.

اما ماتریالیسم تاریخی این واقعیت را اشکار می کند که با جهانی شدن سرمایه داری عصر انقلابات پرولتاریایی اغاز شده و انقلاب سوسیالیستی به مساله روز تبدیل شده است.تحت این شرایط وظیفه پراتیسین های کمونیست یعنی مبارزان مجهز به سلاح ماتریالیسم تاریخی نه انتقاد غیر انقلابی از فلاکت های جامعه سرمایه داری و نقض حقوق بشر بلکه بیش از هر چیز مبارزه هر روزه برای ایجاد پیش شرط های ایدئولوژیک،فرهنگی و سیاسی انقلاب پرولتاریایی است.

پیش شرط ایدئولوژیک انقلاب پرولتاریایی استقلال فکری پرولتاریا از تمامی طبقات جامعه سرمایه داری است.پرولتاریا باید واقعیت سیاه تمامی ایدئولوژی های بورژوایی اعم از اسلام سیاسی،ناسیونالیسم،لیبرالیسم و سوسیال دموکراسی را درک کند و بپذیرد که در مبارزه برای رهایی تنها می تواند به جهان بینی خود و اتحاد ناگسستنی صفوف خود تکیه کند.

پیش شرط فرهنگی انقلاب سوسیالیستی در حقیقت تحول در فرهنگ سیاسی پرولتاریاست.پرولتاریا باید باور کند که می تواند از موقعیت فرودست کنونی خارج شود و تمامی جامعه را بر مبنای منافع خود سازمان دهد.نطفه های اگاهی فرهنگی پرولتاریای ایران در انقلاب 57 خود را در درخواست کارگران صنعت نفت برای فرستادن نماینده ای به شورای انقلاب نشان داد.اگر پرولتاریای ایران به بلوغ فرهنگی رسیده بود نه درخواست فرستادن نماینده ای به شورای انقلاب بلکه خواست سازش ناپذیر کسب کامل قدرت سیاسی را مطرح می کرد.هر چند همین درخواست هم در متن بحران رهبری جنبش کارگری ایران امکان عملی شدن نیافت.

در نهایت پیش شرط سیاسی انقلاب سوسیالیستی استقلال سیاسی پرولتاریا از تمامی طبقات جامعه سرمایه داری است.عینیت استقلال سیاسی پرولتاریا نمی تواند موجودیتی جز حزب کمونیست باشد.حزب کمونیست میانجی بین طبقه کارگر و دیالکتیک تاریخ و واسطه بین نظریه و عمل انقلابی است.حزب کمونیست نه تنها پیش شرط سیاسی انقلاب کمونیستی بلکه پاسخی بلشویکی به بحران رهبری در جنبش کارگری است و به این اعتبار مبارزه برای احیای حزب کمونیست اساسی ترین وظیفه کمونیست ها در شرایط فعلیت انقلاب است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:40  توسط سعید دهقانی  | 

مساله اگاهی در انقلاب پرولتری


انقلاب هسته سخت درک مارکسیسم از جامعه سرمایه داری است.انقلاب ریشه در تضادهای بنیادی جامعه سرمایه داری دارد.تضادهایی چون تضاد خصلت اجتماعی تولید با مالکیت خصوصی بر ابزار تولید،تضاد کار یدی با کار فکری،تضاد شهروند و بورژوا در جامعه سیاسی وغیره.این تضادها که درچهارچوب جامعه سرمایه داری قابل رفع نیستند محدودیت های اساسی تئوریکی و پراتیکی را در برابر تکامل ازادانه انسان قرار داده اند.

متفکران کلاسیک مارکسیسم نه تنها تضادهای بنیادی جامعه سرمایه داری و محدودیت های تئوریکی و پراتیکی ناشی از این تضادها را نشان دادند بلکه راه رفع این محدودیت ها را نیز به شیوه ای دیالکتیکی در درون خود جامعه سرمایه داری جستجو کردند.در دیدگاه انها پرولتاریا به مثابه ابژه ای که می تواند به وحدت اندیشه و عمل دست یابد گرایش رهایی بخش جامعه سرمایه داری است.زیرا پرولتاریا اولین طبقه ای در تاریخ است که پراتیک انقلابی او نه برای ایجاد یک جامعه طبقاتی دیگر بلکه برای رفع کلیت جامعه طبقاتی و ایجاد جامعه ای از تولید کنندگان برابر است که در ان تکامل ازادانه فرد شرط تکامل ازادانه جمع است.اما اگاهی پرولتاریا به نقش دگرگون سازش در تاریخ و اگاهی از محدودیت های جامعه سرمایه داری اگاهی بلافصل و بی واسطه نیست بلکه از همان ابتدا دو گونه اگاهی را می توان در جنبش پرولتاریایی تشخیص داد.اگاهی عقیدتی واگاهی عملی.

اگاهی عقیدتی

همزمان با نخستین نمود های بحران در جامعه سرمایه داری اگاهی به محدودیت های تئوریکی و پراتیکی این جامعه به شکل عقیدتی محض در اذهان اگاه ترین کارگران و روشنفکران انقلابی نمودار می شود.این اگاهی که ضرورتا ماهیتی تئوریک دارد در عین حال اگاهی به شرایط،جریان و نتایج جنبش انقلابی نیز هست.

اگاهی عملی

اگاهی عملی اگاهی توده پرولتاریا از جامعه سرمایه داری است. این اگاهی در عین حال نوعی نا اگاهی است.خصلت اگاهی عملی پرولتاریا در این است که او فلاکت خود را در جامعه سرمایه داری به عینه می بیند اما قادر به درک ریشه های این فلاکت نیست.این فلاکت در نظر او یک رنج وجودی جلوه می کند رنجی که همیشه بوده و همیشه خواهد بود.این دیالکتیک اگاهی ریشه در جایگاه پرولتاریا در شیوه تولید سرمایه داری دارد.تجزیه فرایند کار در نظام خط تولید و تبدیل شدن پرولتاریا به زائده وسایل تولید به ناچار به تجزیه اگاهی در پرولتاریا می انجامد.به این ترتیب پرولتاریا قادر نمی شود ریشه های فلاکت خود را به مثابه محدودیت های جامعه سرمایه داری درک کند و غالبا ان را به ناتوانی های شخصی یا بازی های سرنوشت نسبت می دهد.

به این ترتیب اگاهی موجود در جنبش پرولتاریایی اگاهی دو گانه است. این دوگانگی اگاهی ابدا امری تصادفی نیست.این دوگانگی بازتاب های ایدئولوژیکی جامعه طبقاتی است که نقش خود را ضرورتا بر تمامی اشکال اگاهی حتی اگاهی های رادیکال حک می کند.در حقیقت دوگانگی اگاهی در جنبش پرولتاریایی به عنوان یک محدودیت خاص بازتابی از محدودیت های عام اگاهی در جامعه طبقاتی است.تنها تفاوت در این است که برای طبقه حاکم محدودیت اگاهی خود ابزاری برای حفظ هژمونی است اما برای طبقه محکوم این محدودیت اگاهی مانعی اساسی در راه انقلاب در سازمان اجتماعی به شمار می رود.

محدودیت عام اگاهی ریشه در یکی از بنیادی ترین تضادهای جامعه بورژوایی دارد:تضاد کار یدی با کار فکری.جدایی تاریخی کار یدی از کار فکری شکل دهنده خصلت اساسی اگاهی در جامعه بورژوایی است.این خصلت به اشکار ترین شکل ممکن خود را در شاکله فلسفه بورژوایی نشان می هد.

اساسی ترین ویژگی فلسفه بورژوایی که در عین حال ویژگی عام تفکر در جوامع طبقاتی نیز هست جدایی هستی شناسانه اندیشه از عمل و فلسفه از واقعیت است.فلسفه بورژوایی دیدی تحقیر امیز نسبت به عمل و واقعیت دارد. برای این فلسفه،اندیشه قلمرو ناب ایده هاست قلمروی که نباید به ناپاکی های عرصه عمل الوده شود.این ایدالیسم فلسفی که بازتاب ایدئولوژیکی جدایی کار یدی از کار فکری است در تمامی تاریخ فلسفه کلاسیک از افلاطون تا کانت دیده می شود.تنها در فلسفه هگل بود که تکانه ای در فلسفه شناخت بورژوایی ایجاد شد و مساله رابطه ایده با ماده و اندیشه با واقعیت توان مطرح شدن پیدا کرد.این امر نیز به هیچ وجه تصادفی نبود.زیرا فلسفه هگل بیان ایدئولوژیک جنبش بورژوازی در مرحله ای بود که این طبقه در مبارزه با هرج و مرج جامعه فئودالی و ساخت دولت مطلفه هنوز خصلتی انقلابی داشت و در کار تغییر جهان بود.اما همان گونه که بورژوازی بنا به محدودیت های تاریخیش نمی توانست پروسه تغییر جهان را به انجام منطقی اش برساند،اندیشه هگل نیز نتوانست مساله شناخت را به نحوی قاطع حل کند.هگل تضاد ایده و ماده را تنها در قلمرو ناب ایده ها،در الهیات،هنر و فلسفه حل کرد.

جنبش پرولتاریایی نیز ضرورتا جزیی از جامعه سرمایه داری است و بنابراین تحت تاثیر همان بازتاب هایی قرار دارد که فلسفه بورژوایی را متاثر ساخته است.بازتاب ایدئولوژیکی جدایی کار یدی از کار فکری در جنبش پرولتری شکل گیری اگاهی دوگانه است بنابراین اگاهی دوگانه در کلیت خود اگاهی بورژوایی است. و به این اعتبار نه تنها قادر به فرارفتن از محدودیت های جامعه سرمایه داری در نظریه و عمل نیست بلکه خود ابزاری برای برای حفظ هژمونی طبقه بورژوازی است. زیستن در متن این دوگانگی ضرورتا ایدالیسم فلسفی را در جنبش کمونیستی حاکم می کند.این ایدالیسم نیز به نوبه خود فعالین کمونیست را از پراتیسین های انقلاب کارگری به ایدئولوگ های حراف و تشکیلات کمونیستی را از حزب انقلابی به محافل مقوله پرداز تبدیل می کند.همان گونه که هگل تضاد ایده و ماده را تنها در قلمرو ناب ایده ها،در الهیات،هنر و فلسفه حل می کرد ایدئولوگ ها و محافل مقوله پرداز نیز تضاد بین بورژوازی و پرولتاریا را تنها در قلمرو نقد های بی پایان سیاسی حل می کنند.تشتت، انشعاب و بی هدفی نیز ویژگی عام محافل مقوله پرداز است. ناگفته پیداست که این تشتت ها در جنبش کمونیستی شرط اساسی تداوم حاکمیت بورژوازی است.

در نهایت باید گفت نه اگاهی عقیدتی پیشرو کمونیست،نه اگاهی عملی توده پرولتاریا و حتی نه تلفیق مکانیکی اگاهی عقیدتی با اگاهی عملی ،هیچ کدام قادر به فرارفتن از محدودیت های جامعه سرمایه داری در نظریه و عمل نیستند.زیرا این اشکال خود بازتابی از محدودیت های جامعه بورژوایی هستند.اگاهی انقلابی ضرورتا حاصل نفی دوگانگی اگاهی است این نفی نه در عرصه تئوری بلکه درپراتیک مبارزه طبقاتی امکان می یابد.به این اعتبار تنها حضور در پراتیک مبارزه طبقاتی،پراتیکی که خصلت اساسی جامعه بورژوایی یعنی جدایی کار یدی را از کار فکری به نحوی قاطع و غلبه ناپذیر رد کرده باشد قادر به ایجاد اگاهی انقلابی در جنبش کارگری است
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:39  توسط سعید دهقانی  | 

قدرت یا فلاکت؟

تاملی در وحشیگری دولت بورژوا-اسلامی

مقاومت قهرمانامه دانشجویان پلیتکنیک در اعتراض به پروژه دفن شهدا در دانشگاه با حمله وحشیانه چماق دارهای بسیج و گله های مزدور شده حزب الله با حقوق های 700 هزار تومانی سپاه پاسداران به خون کشیده شد.گله های بسیج و حزب الله در کنف حمایت نیرو های مسلح و ماموران محسوس و نامحسوس وزارت اطلاعات با باتوم، چاقو و پنجه بوکس به دانشجویان معترض حمله کرده و حتی از حمله به دانشجویان دختر نیز خود داری نکردند.تعجبی ندارد.اینها پیروان واقعی ولایت فقیه هستند و عمل انها ماهیت بارها تکرار شده جمهوری اسلامی است.

تعداد زیادی از معترضان دستگیر و دانشجویان مجروح به بیمارستان های اطراف منتقل شده اند.به گواهی یکی از کارکنان بیمارستان فیروزگر حال دو تن از دانشجویان وخیم است.

البته این اغاز یا پایان پروژه سرکوب نیست .در روزهای گذشته نیز دانشجویان چپ گرا اماج حملات وزارت مخوف اطلاعات قرار گرفته اند. رفقا محمد پور عبدالله ،داود باقری ،بهمن خدادادی و یونس میر حسینی توسط دستگاه امنیت ستم و سرمایه بازداشت شده و تهدید علیه دیگردانشجویان چپ گرا ادامه دارد.

دستگاه ولایت مخوف فقیه که غیر از تملق و چاپلوسی تحمل هیچ عمل دیگری را ندارد تاب خود را از دست داده وهاری محتوم خود را به نمایش می گذارد. اما هاری دولت بورژوا –اسلامی نشانه چیست؟قدرت یا فلاکت؟

بنا به تحلیل تیلمان اوروس دولت سرمایه داری پیرامونی برای حفظ دیکتاتوری سرمایه بر نیروی کار از چهار ابزار پول،قانون،ایدئولوژی و زور استفاده می کند.پول قانون و ایدئولوژی ابزارهای غیر مستقیم اعمال قدرت دولت سرمایه داری و زور ابزار مستقیم این دولت است.در شرایط ثبات نسبی و در ارتباط با هر کدام از طیقات و شئون اجتماعی پول،قانون یا ایدئولوژی می توانند کارگر باشند اما هنگامی که دولت سرمایه داری با بحران های فزاینده روبرو می شود این ابزارها کارکرد خود را از دست می دهند و در این شرایط است که دولت بورژوایی رو به اعمال مستقیم قهر می اورد.اما اعمال زور عریان از سوی دولت سرمایه داری نه وسیله ای برای حل بحران بلکه ابزاری برای تحمیل پیامد های بحران به جامعه است.

از این دیدگاه وحشی گری دولت بورژوا-اسلامی نه نشانه قدرت بلکه نشانه فلاکت این رژیم و ناتوانی او در حل بحران های فزاینده ای است که با ان روبرو شده است.ارتجاع وقتی نمی تواند بحران هایش را حل کند سعی در تحمیل پیامد های ان به جامعه دارد.

برای موفقیت پروژه تحمیل بحران دولت بورژوا اسلامی سعی در به سکوت کشاندن اگاه ترین اقشار جامعه یعنی کارگران و پیشرو و دانشجویان دارد.به همین دلیل تمام توان رو به زوال خود را علیه جنبش کارگری و دانشجویی بسیج کرده است

از این واقعیات تنها یک نتیجه گرفته می شود.ناتوانی دولت بورژوا-اسلامی در حل بحران هایش قانون زوال این دولت ارتجاعی است و مادامی که این بحران وجود دارد سرکوبگری جمهوری اسلامی تنها ماهیت ان را برای دیگر اقشار جامعه اشکار می کند.در این شرایط مسئله اساسی جنبش انقلابی گسترش ایستار مقاومت است.با مقاومت است که پروژه تحمیل پیامد های بحران در سکوت به شکست کشیده می شود و ماهیت واقعی بورژوازی- اسلامی برای توده مردم اشکار می شود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:38  توسط سعید دهقانی  | 

مالکیت خصوصی چیست؟

گزارشی از شرایط کار در کارخانجات شیشه ایران


حوالی میدان بهمن در جنوب تهران در میان صنایع بزرگ وکوچک کارخانه ای قرار دارد که کارگران آن را با نام کارخانه شیشه میشناسند. در بدو ورود به این کارخانه آدم بی اختیار به یاد توصیف های رمان مادر از ماکسیم گورکی می افتد. دود کش های بلند، محوطه کثیف و آدم های تکیده با لباس های مندرس.

هر کارگر در بدو ورود به کارخانه باید تعهد نامه ای را امضا کند که به موجب آن از همه حق وحقوق خود صرف نظر کرده است . در این تعهد نامه آمده که صاحب کارخانه هیچ تعهدی در مقابل حوادث ناشی از کار، نقص عضو، مرگ بر اثر حوادث کار، بیمه دوران بیکاری، حقوق ایام مرخصی، بیمه درمان وغیره ندارد . شرط کار در کارخانه امضای این تعهد نامه است. البته هر کارگر بعد از دو ماه به طور اتو ماتیک از کارخانه اخراج میشود.

اغلب کارگرهای این کارخانه جوانانی از روستا های اطراف شهر تکاب هستند. محل زندگی کارگران یک سالن بزرگ است بدون کمترین امکانات رفاهی. در تابستان گرما و در زمستان سرمای شدید زندگی در این سالن را تبدیل به یک زجر دائمی می کند.

کارخانه سه شیفت کار می کند و دستمزد هر شیفت کار حدود صد هزار تومان در ماه است که با توجه به تورم شدید در تهران حتی کفاف زندگی جهنمی در کارخانه را هم نمی دهد . به همین دلیل همه کارگران روزانه 2 شیفت یعنی 16 ساعت کار میکنند.

کار در بد ترین شرایط ، یعنی در کنار کوره های ذوب شیشه و در انبار ها برای حمل کیسه های 50 و 100 کیلویی صورت میگرد. ساعت کار در بخش مخلوط کارخانه روزانه 20 ساعت است وبرده های این قسمت تنها هر روز 4 ساعت وقت برای خواب ،استراحت وصرف غذا دارند. دستمزد انها هم تفاوت چندانی با بخشهای دیگر ندارد.

بالا نگه داشتن شدت کار وظیفه 3 بازرس کارخانه است. دو نفر از انها با سوء استفاده از شرایط حادی که کارگران در آن قرار دارند اجازه هر تحقیر وتوهینی را به خود می دهند. انها اغلب ساعات اضافه کار کارگران را کمتر از میزان واقعی آن ثبت می کنند. هر روز 8 ساعت اضافه کار انجام می دهی اما در هنگام دریافت حقوق فقط 5 یا 6 ساعت به ازای هر روز در دفاتر پرداخت ثبت شده است.

البته به محض کوچکترین اعتراضی کارت کارگر را امضا کرده و او را اخراج می کنند. همیشه چند جوان شهرستانی پشت در برای جایگزین شدن وجود دارد .

در هنگام حضور مالک کارخانه که او را حاجی مینامند شدت کار حد غیر قابل تحملی به خود می گیرد. همه جلو چشم حاجی باید با چند برابر توان خود کار کنند. برای کارگرهای این کارخانه فکر سر کشی حاجی از کارخانه یک شکنجه دائمی است. مالک کارخانه هر بار به یک بهانه واهی یک کارگر را اخراج میکند. به این ترتیب شدت بالای کار تا سرکشی بعدی او حفظ می شود .

زندگی در این شرایط جهنمی تمام ویژگی های اخلاقی عاطفی وروانی را از کارگران گرفته است. الفاظ بسیار رکیک تبدیل به زبان رسمی درون کارخانه شده و بیگانگی انسان از انسان انگونه که مارکس در دستنوشته های اقتصادی وفلسفی توصیف کرده است بی داد می کند .

من خود چند بار بنا به ضرورت در این کارخانه مشغول به کار شده ام و انچه اوردم تجربه زندگی خودم در این کارخانه بود . جدا از انگیزه افشای واقعیات این کارخانه که البته چیز پنهانی نیست ودر همه محیط های کار در ایران وجود دارد، انگیزه ام از اوردن این تجربیات بحث در باره توهماتی است که ایدئو لوگ های سرمایه داری درباره رابطه بین مالکیت خصوصی با انگیزه تولید وپیشرفت مدام تکرار می کنند . زندگی من در این کارخانه ازمایشکاهی برای سنجش این توهمات بود .

من به عینه میدیدم مالکیت خصوصی آنچه را که بالا میبرد نه انگیزه تولید وپیشرفت بلکه انگیزه استثمار انسان از انسان است. میزان تولید در این کارخانه به واسطه شدت بالای استثمار نیروی کار بالاست. اما این مسئله کمترین تاثیری در شرایط چند صد کارگر کارخانه ندارد. و دستمزد 20 ساعت کار در بخش مخلوط همچنان کمتر از 200 هزار تومان در ماه است . در حالی که از قبل رنج کارگران این کارخانه حاجی ودار ودسته اش هر روز بر تعداد برج ها و پاساژهای خود در شمال تهران می افزایند و مسافرت های خوشگذرانی انها به اروپا وامریکا طولانی تر می شود. با این شرایط من فکر می کنم باید در مقابل چشم هر ایدئولوگ بورژوا و هر مدافع خام مالکیت خصوصی ایستاد و پرسید اگر افزایش تولید ناشی از مالکیت خصوصی هیچ تاثیری در شرایط چند صد کارگر کارخانه وخانواده هایشان نداشته باشد و اگر سهم زحمتکشان از این به اصطلاح پیشرفت تنها فرسودگی زود رس جسمی وروحی، بی حقوقی، تنگدستی، فقر فکری وفرهنگی، از خود بیگانگی و گرسنگی برای کودکانشان باشد، پس این افزایش تولید به چه دردی میخورد؟ ایا همین که هر روز بر ثروت وقدرت فرد سرمایه دار افزوده شود برای تقدس مالکیت خصوصی کافی است؟

حقیقت این است که مالکیت خصوصی وهر ایدئولوژی مدافع ان ابزار انقیاد جامعه انسانی است. اگر چه این روزها طیف وسیعی از ایدئولوژی ها از اسلام سیاسی گرفته تا لیبرالیسم وسوسیال دموکراسی هر کدام به شکلی سعی در تقدس مالکیت وازلی وابدی نشان دادن آن دارند، اما تجربه کار در شرایط ستم وسرمایه واقعیت سیاه تمامی این ایدئولوژی ها را بر ملا می کند.

امروز برای طبقه کارگر وهر انسان آگاه تنها اندیشه انقلاب، یعنی اندیشه ای که می خواهد اقتصاد را از چنبر مالکیت خصوصی با همه فلاکت هایش ازاد کند و آن را در خدمت انسان ونیازهای اوقرار دهد شایسته اندیشیدن است و از همین روست که باید فریاد زد زنده باد انقلاب!

این یادداشت در سال 1385 در نشریه جوانان کمونیست شماره 274 درج شد.

قاعدتا میزان دستمزد در این کارخانه امروز افزایش یافته است اما با توجه به تورم افسار گسیخته اقتصاد ایران این افزایش تغییری در وضعیت کارگران ایجاد نمی کند.سایر شرایط کار تغییری نکرده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:37  توسط سعید دهقانی  | 

تناقض های دولت تکنولوژیک اخوندی

 

جمهوری اسلامی با پرتاب ماهواره امید به فضا در ردیف هشت کشور دارنده تکنولوژی فضایی قرارگرفت.مقامات رسمی این موفقیت را با لبخند به هم تبریک می گویند و دستگاه انحصاری تبلیغات در ایران در پی تبدیل این پدیده به حماسه ای تکنولوژیک در اذهان توده هاست.البته این اولین نمود سیاست بزرگنمایی و توسعه گرایی جمهوری اسلامی نیست بلکه نقطه اوج پروسه ای است که از اواخر دهه ۱۳۶۰ اغاز شد  و اکنون که باید به نتایج منطقی خود دست یابد دچار تناقض هایی شده است که هم فرایند تحول در روبنای ایدئولوژیک سرمایه داری در ایران و هم تناقض های این فرایند را اشکار می کند.

توضیح اینکه سرنگونی دولت بورژوا-سلطنتی در سال۱۳۵۷ نه پایان بلکه اغاز دور تازه ای از مبارزه طبقاتی در ایران بود.در این شرایط تا جایی که به اردوگاه ضد انقلاب بورژوایی مربوط می شد تنها یک دولت بناپارتیستی،دولتی که در عین حفظ حداکثر فاصله از طبقه سرمایه دار،حاکمیت این طبقه را در درازمدت تضمین کند می توانست بحران مناسبات سرمایه و کار را به نفع ادامه سلطه سرمایه حل نماید و جمهوری اسلامی تحقیقا چنین دولت بناپارتیستی بود که در کار به خاک وخون کشیدن جنبش کارگری-انقلابی ایران موفقیتی تام یافت.مبنای مشروعیت این دولت بناپارتیستی نه مفاهیم صرف اقتصادی مانند رشد،توسعه و پیشرفت بلکه مفاهیم ایدئولوژیک بود.حق فقها در زعامت سیاسی-دینی جامعه اسلامی در غیاب امام دوازدهم مبنای مشروعیت چنین دولت بناپارتیستی بود. این مبنای مشروعیت ضمن ایجاد پایگاهی در خرده بورژوازی متوهم ایران حداکثر پتانسیل را برای سرکوب جنبش به پا خواسته طبقه کارگر به دولت می داد.البته دولت بناپارتیستی بنا به ذات فاصله خود را از طبقه سرمایه دار نیز همچنان حفظ و حتی گرایشات بورژوا-دموکراتیک بخشهایی از این طبقه را نیز سرکوب کرد اما مسئله اساسی برای بخش مسلط سرمایه در ایران(سرمایه انحصاری)تداوم حاکمیت سرمایه بر نیروی کار در شرایط بحران انقلابی بود که جمهوری اسلامی این وظیفه را با انحلال شوراهای کارگری و دهقانی،سرکوب کمیته های عمل کارگران پیشرو و مصادره دست اوردهای دموکراتیک انقلاب اغاز و با قتل عام زندانیان سیاسی چپ گرا در تابستان ۱۳۶۷ به انجام رساند.

با پایان بحران انقلابی دولت بناپارتیستی دیگر ضرورت و در نتیجه عقلانیت خود را از دست می داد و یا باید قدرت را به نمایندگان واقعی سرمایه منتقل می کرد یا اینکه با تناقض هایش به راه خود ادامه میداد.جمهوری اسلامی راه دوم را برگزید اما دولت بناپارتیستی در شرایط خاتمه بحران انقلابی دولتی نامفهوم بود و دیر یا زود منطق ساختاری انباشت کاپیتالیستی سرمایه واقعیات خود را بر خشک ترین اذهان اخوندی نیز تحمیل میکرد.به این ترتیب پروسه تحول در روبنای سیاسی سرمایه داری در ایران از دولت بناپارتیستی به دولت بروکراتیک اقتدارگرا اغاز شد.

 این تحول از همان ابتدا دچار یک تناقض بنیادی بود.تناقض بین جهت گیری طبقاتی و سیاست اقتصادی دولت بروکراتیک اقتدارگرا از یک سو و مبنای مشروعیت ایدئولوژیک این دولت از سوی دیگر.به این ترتیب که در شرایطی که اقتصاد ایران به سرعت از شیوه های مطلوب اقتصاد سنتی(اقتصاد خرده بورژوایی)فاصله می گرفت و به شیوه های سرمایه دارانه ملهم از روش های صندوق بین المللی پول نزدیک می شد دولت همچنان مشروعیت خود را در ایدئولوژی دینی جستجو می کرد.اما اگر کارکرد ایدئولوژی این است که قهر سازمان یافته بورژوازی را با چنان برتری رفع ناپذیری در نظر مردم جلوه دهد که مردم ازادانه تابع ان شوند و در نتیجه دولت مجبور به اعمال مستمر قهر نباشد باید گفت ایدئولوژی دینی  برای دولت تحول یافته دیگر ایدئولوژی کارامدی نبود.زیرا در مقابله با خیزش دوباره طبقه کارگر و محلات فقیر نشین در اوایل دهه هفتاد دولت مجبور به اعمال مستمر قهر شد.این واقعیت نشان داد که مذهب دیگر نمی تواند مبنای مشروعیت ایدئولوژیک برای دولت بروکراتیک اقتدارگرا باشد و باید مبنای مشروعیت دیگری برای قهر سازمان یافته بورژوازی در ایران تعریف می شد.این مبنای مشروعیت جدید سیاست بزرگنمایی و توسعه گرایی بود که با تبلیغات گسترده تبدیل به سیاست هر روزه جمهوری اسلامی شده است.در چهارچوب این تحول است که باید تلاش مداوم حاکمان جمهوری اسلامی برای ارائه دست اوردهای اقتصادی رژیم و تلاش سنگین دستگاه انحصاری تبلیغات برای تبدیل متغیر های اقتصادی و پدیده های تکنولوژیک به مشروعیت ایدئولوژیک برای دولت بورژوایی را تفسیر کرد.

البته این پایان تناقض های جمهوری اسلامی که می خواهد سازمان سیاسی سرمایه در ایران باشد نیست.تحقیقا دولت بروکراتیک اقتدارگرا تنها می تواند توسعه وابسته به مرکز سرمایه را محقق کند انگونه که در خلال دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ در امریکای لاتین مشاهده شد.اما جمهوری اسلامی با وجود مزیت های فراوان نسبت به کشور های امریکای لاتین از جمله درامد نفت حتی در تحقق این سطح از توسعه نیز ناکام مانده است و این ریشه در تناقض بنیادی دیگر دولت جمهوری اسلامی دارد.تناقض بین سیاست اقتصادی همگام با سرمایه داری جهانی و سیاست خارجی در تعارض با کشورهای حاکم بر نظام سرمایه داری جهانی.فلاکت اقتصادی جمهوری اسلامی شرایطی را ایجاد کرده است که این دولت از لحاظ صرف متغیر رشد نیز نمی تواند خود را با هیچ کدام از کشورهای همردیف مقایسه کند بنابراین همچنان به مقایسه وضعیت خود با ۳۰ سال گذشته ادامه می دهد.اما این راهکار نیز پاسخ گوی بحران مشروعیت جمهوری اسلامی نیست و دقیقا به همین دلیل است که این دولت در پی انجام اقدامات تبلیغاتی با سرو صدای زیاد است تا ناتوانی خود را در کسب مشروعیت به عنوان یک دولت توسعه گرا جبران کند.تلاش این دولت برای دست یابی به تکنولوژی های فضایی و هسته ای را در این چهارچوب باید تحلیل کرد.

اما حقیقتا این نمایش چه کسی را فریب خواهد داد؟ جمهوری اسلامی هشتمین قدرت جهان در تکنولوژی فضایی است اما هنوز قریب به چهل درصد از مردم ایران در روستاها در خانه هایی زندگی می کنند که تکنیک ساخت انه مربوط به دورانی از تاریخ بشر است که انسان کشف کرد که اگر خشت خام را در کوره اتش قرار دهد این خشت به احتمال دوام بیشتری خواهد داشت یعنی حداقل ۲۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح! هشتمین قدرت فضایی یا هسته ای بودن چه تناسبی با این سطح از تکنیک زندگی دارد؟این واقعیت تنها گوشه ای از تناقض های نمایش کمدی-تراژیک تکنولوژیک شدن دولت اخوندی در ایران است.نمایشی که به احتمال حتی متوهم تری هواداران جمهوری اسلامی را نیز تا مدت زیادی فریب نخواهد داد.

گذشته از تحولات دولت بورژوایی در ایران تا جایی که به طبقه کارگر بازمی گردد تناقض های دولت جمهوری اسلامی هرقدر هم بنیادین باشد فی النفسه تهدیدی برای حاکمیت بورژوازی نخواهد بود.زیرا هیچ وضعیتی نیست که به صورت درخود و برای خود راه خروجی نداشته باشد.انحلال جامعه سرمایه داری و استقرار جامعه ای رها از استثمار،استبداد و از خودبیگانگی نه حاصل حرکت جبری جامعه سرمایه داری با هرمایه از تناقض بلکه حاصل فعالیت عملی-انتقادی پرولتاریاست.پرولتاریایی که به نقش دگرگون ساز خود در تاریخ اگاهی یافته است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:35  توسط سعید دهقانی  |